Saturday, February 10, 2018

شام شراب، صبحانه اول قهوه بعد چایی

توی بار یکی از بچه‌ها پرسید شام خوردی؟ گفتم شراب، حالا ایل. گفتم دیشب هم شراب بود، بعدش تکیلا.
ایل شبیه به آبجوست ولی فرآوری‌اش متفاوت. مزه‌اش تلخ‌تر. از محبوب‌های زندگی‌ام، البته بعد آنکه از ایران رفتم.
صبح که بیدار شدم، اول حس کردم که منگم. غول‌پیکرترین ماگ را از کابینت برداشتم و چایی گذاشتم. به سبک بریتانیایی، توی کیسه. همین که فقط بگذاری کمی دم بخورد و درش بیاوری. شیر ولی نریختم.
باید مراقب کالری‌ها باشم و دو سه روزی است زیاده‌روی می‌کنم در خوردن.
آدم‌های اطرافم چپ چپ نگاهم می‌کنند. ولی نباید بگذارم مثل همین دو ماه پیش در روند چاق‌تر شدن مبرم باشم.
هرچند اشکالی هم ندارد. بعد دو هفته تلاطم محض، حالا کمی همه‌چیز آرام گرفته. بگذار کمی بخورم. همین را دیشب به خودم گفتم وقتی وارد نان و شیرینی‌پزی شدم و آن نان گنده گرد خوشمزه را خریدم که هرچه زحمت کشیدم فقط نصفش خورده شد.
بریتانیا الکل مهم است. همه‌جا می‌فروشند، از جمله سوپرمارکت‌ها. چقدر هم ارزان‌تر از کانادا.
یعنی اگر واحد پول کشور را در نظر بگیری و با بقیه قیمت‌ها مقایسه کنی.
برای من که از گران‌ترین شهر کانادا آمده‌ام، لندن چندان هم عجیب نیست. قیمت‌هایش برایم معمولی می‌زند. حتی اجاره خانه و اتاق که چقدر ترسناک است، ولی خب، ونکوور مگر چه فرقی داشت؟
آدم‌ها ولی فرق می‌کنند.
اینجا اگر انگلیسی حرف بزنی، دوستت دارند. حتی اگر لهجه‌ات درست نباشد، هرچند دستورزبانت بچه‌گانه باشد.
مشابه‌اش همین سه شب پیش، وقتی چمدان‌هایم را آوردم خانه. خانم همخانه کمی بعد آمد دم اتاق و پرسید شراب باز کنم؟
نشان به این نشان که یک شیشه شراب سفید را تمام کردیم. بعد گفت جین و تانیک؟ گفتم خوبم من. بعد گفت بیا تکیلا بزنیم. تکیلایش با اسانس قهوه بود، به رنگ قهوه. گلویت را ولی خیلی نمی‌سوزاند.
یک موقعی نشسته بودیم و از مردهای زندگی‌مان می‌گفتیم. یک موقعی وسط حرف زدن‌هایمان تو زنگ زدی و حرف زدیم. یک موقعی گفتم این هم از دوست‌پسر سابقم. بدون دعوا جدا شدیم، حالا دوستیم، احوال هم را می‌پرسیم.
حالا زندگی کمی نظم گرفته. شام شده الکل و صبحانه قهوه است یا چایی یا هر دو.
امروز ولی ماهی گرفتم، حالا مزه ماهی می‌دهم.
و مزه مرد هم‌محله‌ای که از یک قهوه شروع کردیم و به بوسه‌های طولانی ختم شدیم. سکس ولی نداشتیم. چون آخرسرش، وقتی مهاجری، وقتی مهاجر است، تنهایی است که باید پر بشود. بقیه‌اش مهم نیست، ولی این تنهایی که ترک می‌اندازد بر وجودت.
اگر حواست نباشد یک هو پر شده است از پوچی و سنگین شده‌ای و دیگر منگ، تلو تلو می‌خوری مابین کار و خانه و مستی.
شاید برای همین است که شب، همه‌جا و همه‌چیز تعطیل می‌شود به جز چراغ بارها. و آدم‌های جمع شده درونشان. تا قبل برگشتن به تنهایی، کمی بیشتر مست بشوند.


Tuesday, January 30, 2018

دوباره از صفر

سال‌ها قبل اگر فکر می‌کردم چطوری قراره ما از هم جدا بشویم – اصلا مگر قرار بود از هم جدا بشویم؟ - به این فکر نمی‌کردم که توی یک فرودگاه باشد، نزدیک به همان دری که تو دو سال پیش ازش خارج شدی و منو بغل کردی و دم گوشم گفتی تو چرا این‌قدر لاغر شدی، ولی این مرتبه من باشم با چمدان‌های توی دستم و بروم.
و رفتم.
توی هواپیما نشستم و باران ونکوور پنجره را مات کرد.
گریه ولی نکردم، جیغ ولی نکشیدم، آرام نشستم و به بیرون خیره ماندم. و یک موقعی هواپیما بلند شده بود. سربرگرداندم ونکوور را ببینم ولی در میان ابر شناور بودیم. به جلو خیره ماندم و یک موقعی فقط برای یک لحظه نمایی از حومه‌های شرقی شهر را دیدم و تمام.
همه‌اش همین، یک لحظه نمایی از شهر پخش شده بر زمین و چراغ‌های خانه‌ها، آخرین تصویر از سه سال و نیم – یا کمی بیشتر – از زندگی‌ام.
یک موقعی به خودم آمدم و یادم آمد وقتی از ایران هواپیما بلند شد، وقتی هواپیما چرخید و البرز را برای یک لحظه دیدم و بعد دیگر فقط دورتر می‌رفتم. یک وقتی از مهماندار خواستم دو تا بطری کوچک شراب سفید بهم بدهد و یکی را جلوی تو گذاشتم که خوابت برده بود و وقتی بطری را باز کردم، دریاچه ارومیه زیر پایمان بود، نیمه‌جان، آزرده‌خاطر، مثل صورت مضطرب من که چه می‌شود.
چه قرار است بشود؟
یادم آمد وقتی هواپیما از استانبول بلند شد و همراه جمع دوست‌ها بودم. و چند ساعت دوباره هواپیما بلند شد و این بار راهی ونکوور بودیم و این‌قدر فهرست موسیقی دستگاه کوچک پخش موسیقی‌ام را تکرار کردم که باطری‌اش تمام شد و بعد در صدای محو آدم‌ها و هواپیما منتظر ماندم تا به خانه تازه برسم.
یک بار فقط از پنجره بیرون را نگاه کردم و یک لحظه گرینلند را دیدم، از شمالش رد شدیم و به کانادا نزدیک.
این مرتبه ولی از جنوب گرینلند رد شدیم. طول اقیانوس آتلانتیک شمالی را طی کردیم.
این مرتبه هیچ‌کسی کنارم نشسته بود.
دو صندلی کنارم خالی بود.
تنها می‌رفتم.
تنها هستم.
یک موقعی، شاید بیست و چهار ساعت بعد بود که از خواب پریدم، به زور ملاتونین چند ساعت – خیلی کوتاه ولی عمیق – خوابیدم و بعد چشمانم در تاریکی خیره بود.
از خودم پرسیدم کجایی؟
یک صدایی ته سرم گفت اروپایی، آمدی دوباره از صفر شروع کنی.
بعد گفت تنهایی.
آره، دوباره از صفر. دوباره تمام زندگی به ابعاد دو تا چمدان و یک کوله‌پشتی کوچک شده. دوباره منتظر اینکه قرار است چه بشود.
این مرتبه همه‌چیز از صفرِ صفر شروع می‌شود. بی هیچ انتظاری، بی هیچ توقعی، منتظر اینکه درنهایت چه می‌شود.
یا به قول سهراب سپهری، همیشه مسافرم.

همیشه.

Saturday, December 30, 2017

دنیا کوچیکه قد یه کاندوم

این را دوستش وقتی گفت که خسته از سر کار برگشته بودم و قرار گذاشته بودیم توی یک کافی‌شاپ نزدیک چهارراه ولیعصر همدیگر را ببینیم.
وقتی رسیدم اول میز کناری‌مان را دیدم و دو دوست عزیز که داشتند سر روز ملی دگرباشی یا رنگین‌کمانی یا تاریخش یا محتوایش یا یکی دیگر از جنبه‌هایش بحث می‌کردند.
مشت برافروخته شایان یادم مانده که به روی میز کوفته شد وقتی داشت نکته‌ای را در همین زمینه باز می‌گفت.
رفتم وسایلم را گذاشتم کنار دوست‌پسرم و با دوستش احوال‌پرسی کردم و بعد سری به دوستان میز کناری تکان دادم و نشستم به صحبت.
بعد دوست‌پسرم توضیح داد که قبل اومدنم دوستش گفته اون پسره رو اون میز کناری می‌بینی؟ - آرش رو می‌گفت – همین اواخر یه تظاهرات بوده و یکی گاز اشک‌آور خورده بوده و این نجاتش داده و سوار مترو کرده رسوندش به جای امن.
دوست‌پسرم توضیح داده بود که اون پسره آرش است و آنی که گاز‌ اشک‌آور خورده هم رامتینه و تا چند دقیقه دیگه اینجاست.
جواب دوست‌مان که دنیا کوچیکه قد یه کاندوم از خاطرم محو نمی‌شود.
حالا از آن دو میز کافی‌شاپ فقط یک نفرشان ایران مانده. بقیه رفتیم. جاهای مختلف دنیا پخش شدیم. دیگر پیرتر از آنی هستیم که مشت بکوبیم به میز و حرف از روز ملی بزنیم.
منم بعد همان یک تجربه رفتن به تظاهرات و اینکه گاز اشک‌آور زدند وسط جمع چهار نفره ما و گاز اشک‌آور غلیظ که از قوطی‌اش می‌پاشید بیرون قورت دادم و تا چهار ساعت سرفه می‌کردم و گریه، دیگر نرفتم به جایی شعار بدهم.
شعارها هم چقدر ساده از زندگی‌ام پاک شدند.
بعد زندگی در سه کشور توی دو قاره دنیا بیشتر از شعار دادن دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم فیلترها را از ذهنم کنار بزنم. به آدم‌ها به شکل یک آدم مستقل نگاه کنم فارغ از اینکه جنس و جنسیت و هویت و گرایش و ثروت و تحصیل و نژاد و مذهب و همه‌چیز دیگرشان چیست.
یاد می‌گیرم بیشتر ببخشم تا عصبانی باشم.
ولی دنیا کوچیکه قد یه کاندوم.
سه روزه فکر می‌کنم ایران بودم چقدر جوش می‌زدم. مثل سال ۸۸ که صبح و شب نگران بودم. بیشتر از همه اینکه آدم‌های دور و برم سالم از این موج خشم بیرون بیایند.
حالا همه آن آدم‌های دور و برم را به واسطه مهاجرت از دست دادم. کشورم را، خانواده‌ و فامیلم را، آرزوها و آینده را کنار گذاشتم و کشورم را عوض کردم.
وقتی هم به اجبار مهاجر شدی نه به انتخاب، درک این شرایط خیلی سخت‌تر می‌شود.
اینجا، در ساحل غربی کانادا، بعد پنج سال که ایران نیستم، هنوز ساده نیست نگاه کنم به دور و برم خودم و بگم پایه‌های زندگی جایگزین شده‌اند – هنوز نشده‌اند.

همچنان چشم می‌بندی و خواب می‌بینی ایران هستی و دست می‌اندازی روی شانه یک دوستت و حرف می‌زنید و در کنار تمام بدبختی‌ها و نگرانی‌ها و بی‌پولی‌ها، چقدر خوشبختی.

Thursday, December 28, 2017

وحید

کانال تلگرامی که باز کردم هم اینجاست


به وحید فکر می‌کنم و مثل همیشه موقع فکر کردن به اولین پسری که توی زندگی‌ام لخت به آغوشش گرفتم، بلافاصله باید به خودکشی هم فکر بکنم. بعد هم تصویر برف جلوی چشمم بیاید و آن روز صبح که سعی کردم خودم را جلوی یک ماشین بیاندازم و بمیرم، ولی نتوانستم.
از آن روز تا امروز خودکشی مثل یک احساس معمولی زندگی، چیزی شبیه به نفس کشیدن، همراهم مانده. بعضی وقت‌ها تشدید می‌شود، بعضی وقت‌ها گوشه‌ای آرام می‌گیرد.
ولی هنوزم بعد سال‌ها می‌توانم لب‌های وحید را بر روی لب‌هایم حس کنم.
نمی‌دانم کدام‌مان اول صورتش را جلو آورد.
وقت نماز اجباری سال اول دبیرستان بود و ما نرفتیم. فرار کردیم و بعد برگشتیم به کلاس درس. نشستیم به وراجی. یک موقعی سرش را گذاشت روی نیمکت. سرم را گذاشتم روی نیمکت چوبی دو نفره دبیرستان. یک موقعی همدیگر را می‌بوسیدیم.
می‌توانم شورمزگی همراه اولین بوسه را به خاطر بیاورم.
برف را هم همین‌طور.
اینکه چند روز بعد یکی دو تا یادداشت را معلم تربیتی مدرسه لای دفترم پیدا کرد و به رابطه ما پی برد. اصلا یادم نیست چی را وحید بر رویشان نوشته بود. نمی‌دانم چرا آنها را نگه داشته بودم. یادم نیست چی شد این آقای معلم دفترم را برداشت و کاغذها را توی جیبش گذاشت.
و بعدش فقط توی راهرو بهم گفت برو دفتر، اخراجت می‌کنیم.
و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از ساختمان خارج بشوم و بدوم.
آن روز خودم را نکشتم. از مدرسه هم اخراج نشدم. پدرم آمده بود به ساختمان دبیرستان و معلم تربیتی را تهدید کرده بود مو از سرم کم شده باشد جرواجرش می‌کند.
چند هفته بعد برای اولین مرتبه در ساختمان نمازخانه مدرسه تن لخت وحید را به آغوش کشیدم. چند روز بعدش در یک کلاس خالی همان دبیرستان برای اولین مرتبه با هم خوابیدیم.
ولی هنوز سال‌هاست می‌روم.
دنبال جایی می‌گردم خودم باشم و بتوانم نفس بکشم.
رسیدم به ته دنیا، جایی غرب کانادا.
هنوزم می‌گردم تا خودم باشم.
همین هفته فکر می‌کردم به اینکه یک جایی لازم دارم تا بیشتر بنویسم. یعنی فقط با صدای بلند فکر کنم. نیما هولم داد که این کار رو بکنم.
حالا اینجا هستم و ببینیم چه می‌شود. هرچند احتمالا هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. ولی شاید یک مرتبه دیگر با خودکشی‌ام کنار بیایم و یک روز دیگر شب به صبح برسد.

Friday, December 22, 2017

و بعدش فکر کردم

نمی‌دانم چند هفته پیش بود، تو بیرون رفتی و من یک مصاحبه رادیویی داشتم. بعد اینکه تلفن را کنار گذاشتم، مشقم را نوشتم، غذا را پختم و بعدازظهر رسید، فکر کردم الان دیگر می‌توانم کیف پولم، تلفن همراهم و کلیدم را بگذارم خانه و بروم بیرون و بمیرم.
خیال تازه‌ای نبود درونم به معجزه‌ای خلق شده بود. از همان اولین سال دبیرستان که سعی کردم خودم را بکشم تا همین امروز، هر چند روز یا هر روز یا هر چند ساعت یک مرتبه باید با میل شدید به خودکشی کنار بیایم.
نه، نرفتم و خانه ماندم. تلویزیون را روشن کردم و گذاشتم نتفیلیکس صدا پخش کند.
چند هفته بعدش برگشتی و بهم گفتی نمی‌دونم خودت متوجه هستی یا نه، ولی تو خیلی می‌ترسی با صداهای توی سرت تنها بمونی. برای همین همیشه یک صدای اضافه می‌گذاری باشد تا تنها نمانی.
تا تنها نمانی.
چشم‌هایم را باز کردم و حس کردم باید نزدیک به شش صبح باشد. آمدم بیرون اتاق‌خواب و به موبایلم نگاه کردم. کمی از سه صبح گذشته بود. خوابم نبرد تا الان. بیشتر فکر می‌کردم به امسال که دیگر دارد تمام می‌شود.
و اینکه ۲۰۱۷ برایم سال شکست‌ها بود و اینکه چقدر از همه‌چیز خسته‌ام.
و بعد فکر می‌کردم به تمام سال‌هایی که گذشته و بعد به شکست‌های بزرگ زندگی‌ام فکر می‌کردم و اینکه چرا همیشه گول می‌خورم و وقتی ظاهر جایی حرفه‌ای است، فکر می‌کنم واقعا حرفه‌ای هستند.
بعد می‌فهمم که خانه‌شان از پای‌بست ویران است.
هفته پیش وقتی با یک کلوچه های شده بودم، ذهنم مرا از این دنیا برد تا از دور خودم را تماشا کنم و تک به تک مردهای زندگی‌ام را بررسی کنیم.
و بعدش حس می‌کردم دیگر بعد این مگر می‌خواهد چه بشود.
دیشب وقتی دوست‌مان آمد و نشستیم به نوشیدن شراب سرخ، تو گفتی ولی حافظ نداریم. توضیح دادیم به دوست‌مان که حافظ کیست و فال چیست.
و من گفتم ولی توی توییتر دوستم برایم گرفته.
و فال را نشانش دادم و خواند و سعی کرد به انگلیسی توضیحش بدهد که چه می‌گوید.
و یک جایش گفتی می‌گوید اگر الان بمیرم دنیا را به کمال دیده‌ام.
و گفتم اگر الان بمیرم راحت می‌میرم، چون همه‌چیز را داشتم.
و نمی‌دانم چطور این متن دارد نوشته می‌شود.
توی ذهنم می‌نویسم ولی تایپ نمی‌کنم.
یک رمان توی ذهنم نوشتم و دور ریختم. دو تا داستان کوتاه تازگی توی ذهنم خلق شد و کنارش گذاشتم.
چند هفته پیش بود آپارتمان را تمیز می‌کردم و با خیالی آسوده دست‌نویس دو سه تا شعر تازه‌ام – تنها شعرهای حدود سه سال اخیر – را پاره کردم و دور انداختم.
اتفاق خوب امسال البته بی‌خیالی‌ام بود. آره، توی کالج شعارم این بود که
I don’t care
ولی حالا این توی فارسی هم بروز یافته.
حالا دیگر برایم مهم نیست. اینکه وزنم بیشتر شده. اینکه اپ‌های موبایلم را دیلیت کردم و اینکه دوستانم را کمتر و کمتر می‌بینم و بیشتر و بیشتر تنها خوشی‌ زندگی‌ام می‌شود اینکه دوربین را دستم بگیرم و از همه‌چیز عکس بگیرم به جز آدم‌ها.
به جز خودم.
و مهم نیست وقتی دور می‌ریزم.
چون در انتهایش هیچی مهم نیست.
سال نو مبارک.