Monday, October 02, 2017

چیستان‌های دگرباشی: برون‌آیی چیست؟


همین مقاله را در صفحه دگرباش وب‌سایت رادیو زمانه بخوانید

به فرآیندی که در آن یک فرد دگرباش جنسی (خواه همجنس‌گرای زن یا مرد، دوجنس‌گرا، تراجنسیتی یا ترنس‌جندر، میان‌جنسی یا کوییر و غیره،) هویت و یا گرایش جنسی خودش را در ابتدا برای خودش تعریف می‌کند، آن را درون خودش می‌پذیرد و سپس آن را با دیگران مطرح می‌کنند، برون‌آیی یا آشکارسازی (coming out) می‌گویند.
بدین شکل افراد جامعه دگرباش به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند:‌ آنها که آشکارسازی کرده‌اند یا به اصطلاح عیان (out) هستند و آنهایی که هنوز بسته به شرایط درونی یا اجتماعی‌شان،‌ پنهان در گنجه باقی مانده‌اند.

برون‌آیی تقسیم می‌شود به اینکه فرد در ابتدا هویت و یا گرایش جنسی خودش را برای خودش معنا کند و آن را قبول کند، سپس فضای امنی پیدا کند تا بتواند این گرایش و یا هویت را به دیگران – دوست،‌ آشنا، فامیل، خانواده، هم‌کار، هم‌کلاسی و غیره – مطرح کند. این فرآیند ساده‌ای به نظر می‌رسد، ولی در عمل این برای هر فرد، روند و عکس‌العمل‌های متفاوتی در بر خواهد داشت.

به عنوان مثال در تجربه شخصی نگارنده، مادر یکی از دوستانش بعد از برون‌آیی، او را از خانه بیرون کرد. مادر یک دوست دیگر بعد از برون‌آیی فرزندش، نگارنده را سوال‌پیچ کرد که چرا چند ماه مانع از آن شده تا بچه‌اش بیاید و با مادرش رک و صمیمی در مورد همجنس‌گرایی‌اش صحبت کند. مادر یک دوست دیگر هم هر شب همچنان به وقت نماز خدا را شکر می‌کند که آخرین بچه‌اش همجنس‌گرا از آب درآمد و برخلاف بقیه ازدواج نکرد، پیش او ماند و مراقبش است.

رهایی در آلمان، عرضه در آمریکا

ریشه باب شدن مفهوم گنجه (closet) و برون‌آیی از آن، به همجنس‌خواهان آمریکای شمالی در نیمه دوم قرن بیستم برمی‌گردد.

هرچند پیش‌تر از آنکه آمریکایی‌ها پیشتاز برون‌آیی در تاریخ معاصر باشند، آلمانی‌ها بحث تئوریک برون‌آیی را مطرح کردند.

کارل هاینریش اولریکس را امروز از برجسته‌ترین چهره‌های نخستین جنبش همجنس‌خواهی می‌شناسند، البته بیشتر از این او به پیشنهادش برای برون‌آیی شهره است.

این متخصص حقوق و الهیات، این ایده را در ۱۸۶۹ میلادی –۱۴۸ سال پیش – معرفی کرد که افراد همجنس‌گرا بایستی از برون‌آیی به عنوان ابزاری برای رهایی استفاده کنند. او معتقد بود اگر همجنس‌گرایان خودشان را به بقیه جامعه نشان بدهند،‌ موانع موجود در مخالفت آنها کنار خواهد رفت، چون افراد جامعه رنگین‌کمانی همه‌جا هستند و تعدادشان هم خیلی زیاد است.

خودش این کار را کرد،‌ البته شغل دولتی‌اش را به همین دلیل دست داد، چون در آن زمان – همانند امروز ایران – به همجنس‌گرایی به عنوان یک بیماری و گناه علیه خدا و طبیعت نگاه می‌کردند و رابطه جنسی با همجنس را جرم‌انگاری کرده بودند.

ولی ایده او باقی ماند و چهره‌های متفکر گوناگونی، بیشتر در کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی، حرف او را به شکل‌های مختلف تکرار کردند و بسط دادند.

تا آنجا که ادوارد ساگارین در ۱۹۵۱ در کتاب تاریخ‌ساز خودش، «همجنس‌گرایان در آمریکا،» چنین نوشت: «جامعه یک ماسک به من داده تا بپوشم… به هر کجا که می‌روم، در تمامی زمان‌ها و در مقابل تمامی دیگر اعضای جامعه، باید ادا دربیاورم.» کتاب او درنهایت در دهه شصت میلادی در کنار دیگر ایده‌ها و نظریه‌ها قرار گرفت تا به جنبش آزادی‌سازی همجنس‌خواهای منتهی شد و برون‌آیی تبدیل به یک ابزار سیاسی برای مقابله با همجنس‌گراهراسی و جرایم ناشی از نفرت شد.

نماد آن جنبش هم یک فضانورد آمریکایی، فرنک کامنی بود که در دهه شصت به‌خاطر همجنس‌گرایی‌اش، از کارش اخراج شد، ولی حاضر نشد ساکت باقی بماند و تلاش کرد تا این اخراج را به دادگاه عالی آمریکا هم بالا بکشاند.

درحقیقت، این جنبش نزدیک به ۳۰ سال است که صاحب «روز ملی برون‌آیی است» و ۱۱ اکتبر و در برخی کشورها ماه اکتبر، زمانیاست که افراد خواه به بقیه برون‌آیی می‌کنند یا اینکه یادآور آشکارسازی‌های پیشین خود می‌شوند.

برون‌آیی ایرانی

برخلاف کشورهای غربی، در ایران تا همین اواخر نیاز چندانی به برون‌آیی احساس نمی‌شد. چون در حقیقت تا شکل‌گیری قوانین مدرن ایران – که به پیروزی از قوانین غربی، همجنس‌گرایی را جرم‌انگاری کردند و حتی مانع حضور همجنس‌خواهان در ارتش شدند – در تاریخ معاصر بعد از اسلام، همجنس‌خواهی جرم تلقی نمی‌شد، بلکه در حقیقت خیلی هم باب بود.

مثال آن را بخصوص در میان آثار ادبی باقیمانده از قرون گذشته ایران می‌توان یافت. از سعدی و جامی گرفته تا چهره‌های برجسته فرهنگ، هنر و سیاست، آشکارا از همجنس‌خواهی می‌نوشتند و مشت نمونه خروار آن را در کتاب دکتر سیروس شمیسا، «شاهدبازی در ادبیات فارسی» می‌توان یافت.

یا آن‌طور که افسانه نجم‌آبادی می‌گوید، در دوران قاجار با وجود منع شرعی روابط جنسی با همجنس و احکام مختلفی که توسط شاهان و روحانیت صادر می‌شد، صور مختلف روابط جنسی با همجنس در زندگی روزمره اتفاق می‌افتاد. از این روست که نجم‌آبادی عنوان روابط جنسی بین مردان دوران قاجار را در کتاب «زنان سبیلو و مردان بی‌ریش» تاریخ‌نگاری کرده است.

در عصر معاصر، بخصوص بعد از شروع دوران پهلوی است که همجنس‌خواهی آشکارا از سطح جامعه، همانند دیرها، کاروان‌سراها، حمام‌ها و پادگان‌های نظامی کنار رفت و مثال‌هایی، همانند وقتی در رستم‌الحکما در مورد شاه طهماسب دوم نوشته شد، «یک صورت یوسف‌گونه را به هزاران زلیخا، لیلی و شیرین ترجیح می‌داد،» یا ستایش فتحعلی شاه توسط فتحعلی خان صبا شاعر دربار برای دوست داشتن زنان و مردان جوان، با قوانینی سخت‌گیرانه جایگزین شدند.

در دوران پهلوی و به خصوص بعد از تاجگذاری فرح دیبا، اجازه محدود به برخی همجنس‌گرایان داده می‌شد تا آشکارا در دربار رفت و آمد داشته باشند و گفته می‌شود بیژن صفاری و کیوان خسروانی، معمار و طراح، نگران بروزدادن همجنس‌خواهی خود نبودند.

بعد از انقلاب و به قدرت رسیدن روحانیت، فشارها به جامعه دگرباش جنسی گسترش یافت، البته تا آنجا که روح‌الله خمینی اجازه به افراد تراجنسی داد تا فرآیند تطبیق جنسی خودشان را دنبال کنند – با این ایده فقهی که روح فرد می‌تواند با بدنش هماهنگ نباشد. هرچند که هنوز مقامات بلندپایه مختلف ایران، از محمد خاتمی گرفته تا محمود احمدی‌نژاد تا امامان جمعه، خواه می‌گویند که همجنس‌خواهی بیماری است یا اینکه وجود افراد رنگین‌کمانی را به کل در ایران رد می‌کنند.

با این وجود،‌ از شادی امین گرفته تا ساقی قهرمان تا آرشام پارسی و چهره‌های مختلف جامعه دگرباشان جنسی ایران، خارج از مرزهای کشور آشکارا خودشان هستند و در موضوع هویت و گرایش جنسی خارج از ازدواج رسمی و مبتنی بر مذهب مابین یک مرد و یک زن می‌گویند. آنها مرتب تکرار می‌کنند که هنجار رسمی حکومت تنها واقعیت جنسی ایران نیست.

راهنمای گام به گام برون‌آیی

هم روحیه افراد متفاوت از همدیگر است، هم آنکه مغز افراد متفاوت از همدیگر رشد می‌کند، همچنین اینکه شرایط و موقعیت‌های هر فرد کپی برابر اصل دیگری نیست.

بااین‌حال، گام‌های کلی برون‌آیی را می‌توان چنین فهرست کرد:

یک. خودشناسی

در اولین گام، فرد بایستی در درون خودش، به درک این موضوع برسد که هویت و یا گرایش جنسی‌اش چیست و آن را قبول کند. یا که قبول کند که در سیالیت از گرایش‌ها و هویت‌های جنسی و جنسیتی زندگی می کند.

این گامی طولانی است و به خصوص برای جامعه‌ای همانند ایران که در آن آموزش گوناگونی‌های جنس و جنسگونگی در فضایی امن صورت نمی‌گیرد. افراد بخصوص در سنین پایین وابسته به جمع‌آوری فردی اطلاعات،‌ از جمله از طریق اینترنت می‌شوند و این رسیدن به اطلاعات درست را سخت‌تر می‌کند.

دو. یافتن فضا و زمان مناسب

فرد پس از آنکه با خودش همگام شد، دنبال این می‌افتاد تا وقت مناسب در فضایی درست را پیدا کند تا بتواند موضوع گرایش و یا هویت جنسی خودش را با دیگران مطرح کند.

در اغلب موارد، فرد دست به یک آزمون می‌زند. مثلا به یک دوست صمیمی یا فردی در خانواده یا فامیل که به او نزدیک‌تر است، برون‌آیی می‌کند و با واکنش او، می‌سنجد که گام بعدی چه باشد.

سه. برون‌آیی به گروه‌های اجتماعی

بعد از آنکه فرد اطمینان یافت شرایط مناسب است و با آگاهی به اینکه همراه آشکارسازی می‌تواند چه چیزهایی را– حمایت خانواده، شغل، مسکن و غیره – از دست بدهد، به یک گروه اجتماعی برون‌آیی می‌کند. مثلا به کل خانواده می‌گوید که به عنوان مثال، ترنس‌جندر است. یا به کل فامیل، به تمام دوستان صمیمی یا به همه همکارهایش این موضوع را می‌گوید.

چهار. برون‌آیی نهایی

در این مرحله، فرد دیگر هراس‌هایش را کنار می‌گذارد و با هویت و گرایش واقعی‌اش زندگی می‌کند. به عنوان مثال، فرد همجنس‌گراست و یک نشان رنگین‌کمانی بر روی کیفش می‌گذارد و یا خالکوب همجنس‌خواهانه بر تنش نقش می‌زند. یا در شبکه‌های اجتماعی‌اش می‌نویسد به فرد هجنس علاقه عاطفی و جنسی دارد و آشکارا چه در فضای مجازی و چه حقیقی، خودش است.

برون‌آیی برای همه نیست

همه آن‌قدر خوشبخت نیستند که درک و همراهی بقیه را کسب کنند. و شرایط هرکس متفاوت است. درحقیقت، خواه کوتاه‌مدت یا بلندمدت، افراد شاهد پس‌زنی (backlash) افراد یا گروه‌هایی هستند که به آنها برون‌آیی کرده‌اند.

برای برخی از افراد این هزینه‌ها زیاد است و زندگی‌شان را به قدری دشوار می‌کند که گنجه جای امن‌تری است.

در سال‌های آخیر انتقادهای زیادی به فشار به دگرباشان جنسی برای برون‌آیی نوشته شده است. از جمله نظریه پردازانی که به این موضوع پرداخته است ایو سجویک است که با نگاهی انتقادی در تقاطع نظریه ادبی و نظریه کوییر به موضوع تفاوت‌های پویا و اهمیت گوناگونی زندگی‌های کوییر می‌پردازد. اینکه چطور هنجارسازی در خود جامعه دگرباش جنسی هم صورت می‌گیرد: مثلا همین هنجارسازی و فشار برای بیرون آمدن از گنجه.

راهنمای مقابله پس‌زنی دیگران

آدم‌های مقابل افرادی که برون‌آیی می‌کنند، ممکن است عکس‌العمل‌های خشنی داشته باشند. این خشونت می‌تواند تنها در زبان بدن (body language) آنها باشد، یا اینکه در فحش کلامی عیان بشود و حتی منجر به خشونت‌های فیزیکی هم بشود.

در برخی موارد، برون‌آیی ممکن است به سوءاستفاده، قلدری، یا حتی تجاوز جنسی هم منتهی بشود.

برای همین هم اهمیت خیلی زیادی دارد که فرد پیش از برون‌آیی، همه‌چیز را درست سنجیده باشد و آماده هر رفتاری باشد، امکان مراقبت از خودش در لحظه آشکارسازی و پس از آن را هم داشته باشد.

این‌ها چند پیشنهاد برای مقابله با پس‌زنی افراد در موضوع آشکارسازی یک فرد است:

  • تنها نباشید، اگر امکانش هست، موقع برون‌آیی همراه دوستان و یا آشناهایتان باشید که موضوع را می‌دانند و مشکلی هم با آن ندارند. حضور دیگران می‌تواند از بار خشونت‌های بقیه کم کند؛
  • راه فرار داشته باشید، در یک محیط مناسب برون‌آیی کنید. اطمینان داشته باشید اگر مشکلی پیش آمد، راه فرار باز است. با آدم‌های نزدیک به خودتان در تماس باشید تا آنها بدانند کجا و پیش که هستید و اگر مشکلی پیش آمد، دنبال‌تان بیایند؛
  • از یک متخصص کمک بگیرید. خیلی وقت‌ها مشاوره گرفتن می‌تواند کمک کند تا آسوده‌خاطرتر خودتان را به بقیه آشکار کنید. در برخی موارد، در حضور یک متخصص می‌توان به خانواده، دوستان امکان این را بدهد تا هم‌زمان برون‌آیی، اطلاعات درست را دریافت کنند و جواب سوال‌هایشان را بگیرند، به فرد هم امکان داشتن فضایی امن و سالم برای بیان حرفش را بدهد؛
  • از سازمان‌های حامی کمک بگیرید، بخصوص اگر خارج از ایران هستید. از شماره تماس تا امکان مشاوره تلفنی یا حضوری یا ایمیلی، از امکاناتی است که سازمان‌های حامی به افراد می‌دهند و می‌شود پیش از برون‌آیی، شرایط و وضعیت یک فرد سنجیده و او راهنمایی دریافت کند؛
  • آماده همه‌چیز باشید، شاید بعد از این برون‌آیی برای دوره‌ای موقت حمایت‌های موجود را از دست بدهید. امکان مالی،‌ جایی برای اقامت و همچنین شبکه‌ای حمایت‌گر از دوست‌های رنگین‌کمانی‌تان را قبل از برون‌آیی تا حد ممکن آماده بکنید؛
  • آماده هر سوالی باشید و پیش از برون‌آیی اطلاعات مفید را جمع‌آوری کرده باشید. شاید بد نباشد چند صفحه پرینت بگیرید و همراه برون‌آیی دست افراد بدهید؛
  • تمام مدت آرام بمانید، اضطراب و استرس را مدیریت کنید. برون‌آیی راحت نیست، دل‌نگرانی‌های هر فردی کاملا توجیه شده هستند، ولی بایستی به نحوه درستی مدیریت بشوند تا فرد کمترین آسیب ممکن را ببیند؛
  • برون‌آیی صحنه جنگ و دعوا نیست. فراموش نشود که قرار نیست آدم برنده یک جنگ خونین باشد، بلکه قرار است فضایی بهتر و آسوده‌تر برای همه پس از این امر ممکن شده باشد؛
  • دوستی و عشق بقیه به خود را فراموش نکنید. درنهایت از خاطرتان نرود که به دیگران برون‌آیی می‌کنید، چون دوست‌شان دارید و می‌خواهید شما را مثل خودتان دوست داشته باشید. عشق نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌تان را به خودتان فراموش نکنید، حتی اگر در اولین برخورد، پرخاشگر باشند. ولی آنها هم درنهایت به‌خاطر می‌آورند که چقدر شما را دوست دارند.
  • توصیه‌هایی برای برون‌آیی


درنهایت اگر قصد برون‌آیی دارید، به این توصیه‌ها هم توجه نشان بدهید.

  • عجله نکنید، درست بسنجید که وقت و فضای مناسب برون‌آیی برای شخص شما کی و کجاست؛
  • خودتان را سرزنش نکنید، هرچه هم که شد،‌ تقصیر واقعیت درونی شما نیست. خیلی وقت‌ها موضوع فقط فشارهای اجتماعی، مذهبی و سنتی به دیگر افراد است که بانی عکس‌العمل‌هایشان می‌شود؛
  • خودتان را در چاه نیاندازید. اگر می‌بینید همه‌چیز را با برون‌آیی از دست می‌دهید، لازم نیست همین‌الان کاری بکنید که سر از خیابان دربیاورید، بدون پول،‌ سرپناه و حمایت دوستان. امروز نشد، ماه دیگر شاید بشود؛
  • داستان‌های بقیه را بدانید. فقط شما برون‌آیی نمی‌کنید، میلیون‌ها نفر در سال‌های اخیر برون‌آیی کرده‌اند. به زبان‌های مختلف بگردید و داستان‌های آدم‌هایی را پیدا کنید که شرایط مشابه شما داشته‌اند. اول ببینید چه بر آنها گذشته و بعد آماده واکنش‌های مشابه باشید. ضمنا اگر شد، در فضایی امن قصه برون‌آیی خودتان را با بقیه هم مطرح کنید؛
  • گام به گام برون‌آیی کنید و حتما اول به یک آدم امن بگویید ماجرا چیست و بعد وابسته به عکس‌العمل او، مرحله به مرحله جلو بروید تا به هدف‌تان برسید. آدم روبه‌روی یک پلکان سریع نمی‌دود تا نفسش بند بیاید و نتواند به انتهای آن برسد. صبور و سر فرصت گام برمی‌دارد و مکث هم می‌کند تا نفسش منظم بماند و پیش می‌رود؛
  • قوانین را بشناسید. در هر کجای دنیا که هستید خوب بدانید قانون چه حمایت‌هایی از شما می‌کند و اینکه در چه مواردی ممکن است شما را جرم‌انگاری کند. در بسیاری کشورها، شما تحت حمایت گسترده قانونی در مقابل پس‌زنی‌های افراد هستید؛
  • مثبت‌ فکر کنید. همه‌چیز خوب پیش می‌رود و درست می‌شود. تجربه‌های تلخ بقیه الزاما قرار نیست سر شما هم بیاید؛
  • به بقیه وقت بدهید. لازم نیست در پنج دقیقه از مامان و بابا گرفته تا دوست و فامیل همه‌چیز را همان‌طور که شما می‌خواهید بفهمند و قبول کنند. صبر کنید و به آنها وقت جستجوی کافی و امکان دسترسی به اطلاعات درست را بدهید و اجازه بدهید آنها هم مثل شما، بفهمند و بعد قبول کنند؛
  • زندگی کنید. خودتان را محدود به این نکنید که بقیه شما را قبول کنند. در هر کجای دنیا که هستید و در هر وضعیتی که هستید، از حداقل امکانات موجود هم سود ببرید، خودتان باشید و حسابی هم با خودتان حال کنید.

بیرون آمدن افراد از گنجه و آشکارسازی هویت و گرایش جنسی‌شان، محدود به یک رویداد فردی نمی‌شود. درنهایت به جنبشی گسترده‌تر برای رسیدن به برابری و رهایی از تبعیض منتهی می‌گردد که مثال بارز آن «پراید یا راهپیمایی‌های غرور» است که در قسمت بعدی این مجموعه، در موردش خواهیم گفت.

Thursday, September 28, 2017

آمیزش دو همجنس مذکر




دوستم در سفری به تورنتو، وب‌سایتی نشانم داد که به گفته خودش، در جستجوهای اینترنتی در دسترس نبود و در آن فهرستی بی‌پایان از اسم آدم‌ها، شهرهایشان، نقش جنسی‌شان در آمیزش و راه تماس با آنها ردیف شده بود.
خیلی‌ها حتی شماره مستقیم تماس گذاشته بودند.
دوستم فهرست را با تکان دست جابه‌جا کرد و انگار پایانی بر آن نبود. از ده‌ها و سپس صدها اسم رد شدیم که در جای به جای ایران، بدنبال یار سکس می‌گشتند.
در همان سفر بود که یک روز صبح در اپ تلگرام با فراتر از دویست پیام روبه‌رو شدم. یک نفر شماره‌ام را به یک گروه تلگرامی اضافه کرده بود و افراد مختلف در این گروه پیام می‌گذاشتند و بدنبال یافتن محبوبی تازه بودند.
دوباره در کمال تعجب، همراه با اسم‌ها، با مجموعه‌ای از عکس‌ها و شماره‌های تماس روبه‌رو شدم.
ایران انگار متفاوت از قبل شده است.
در این شش سالی که دیگر سرزمین مادری را از دورنمای اینترنت تماشا می‌کنم، همه‌چیز حسابی تغییر کرده. اینترنت که بر نسل من تاثیرگذار بود، حالا برای نسل‌های بعدی، جزوی از زندگی روزمره محسوب می‌شود. چون آدم‌های بعد از من، با اینترنت بزرگ شده بودند.
من هرچند در نوجوانی‌ام از طریق وبلاگ‌نویسی بهترین دوست‌های زندگی‌ام را یافتم و با گی‌لایف شهرهای مختلف آشنا شدم، ولی فاصله بود تا وب‌سایت منجم بیاید – و هنوز از اپ‌هایی چون هورنت، اسکراف و یا گرایندر و مانند آن، خبری هم نبود.
آن زمان بیشتر از طریق دوستانت، با آدم‌های تازه آشنا می‌شدی. در پاتوق‌های مختلف، از پارک‌ها و کافه‌ها گرفته تا میهمانی‌های زیر زمینی بود – اغلب وقتی خانه کسی خالی بود یا در باغی در حومه شهر در دسترس بود – که چشم‌هایت به چشمان کسی گره می‌خورد و عاقبت به آغوش هم می‌رسیدید.
یک وبسایت یا مجله اینترنتی بود که اصول گذاشتن قرار را بهم آموخت – حتی یادم نیست کدام مجله بود، شاید «ماها» بود، شاید یک وبلاگ بود، در خاطرم نمانده.
ولی اصل قرار گذاشتن پبشنهادی‌اش ساده بود: در یک جای شلوغ و در معرض دید بقیه آدم‌ها قرار بگذار؛ ساده اعتماد نکن؛ خودت دقیق در محل قرار نباش و از فاصله تماشا کن و وقتی فرد آمد؛ اگر فرد شبیه به عکس‌هایش بود و خودش بود، اگر اطمینان حاصل کردی مشکلی نیست، بعد جلو برو؛ سریع هم با هم به مکانی برای آمیختن نروید، بلکه صبر کنید تا کمی اعتماد برقرار بشود.
سال‌هاست این اصول تبدیل به فرمان‌های مقدس زندگی‌ام شده‌اند تا بتوانم مراقب امنیت خودم باشم.
آنچه از دور ولی می‌بینم، کمی نگران‌کننده است و راه را می‌تواند برای قلدری، باج‌سیبیل باز کند. خشونت‌های کلامی و یا فیزیکی همراهش بیاورد که خواه از طرف یک دوست و آشنا باشند، یا اینکه از سمت یک مامور اطلاعاتی یا دولتی همراه با فشار قانون به فرد هجوم بیاورند.
مثالش همین چند هفته پیش علنی شد، وقتی پلیس فتا صحبت از بازداشت یک مرد میانسال به جرم علنی کردن تصویرهای خصوصی یک جوان کرد.

کمی اعتنا به امنیت اینترنتی
پلیس فتا می‌گوید که جوانی به آنها مراجعه کرده بود و گفت که یک مرد میانسال عکس‌هایش را در یک کانال تلگرامی پخش می‌کند. پلیس هم این کانال را تحت‌نظر می‌گیرند، از طریق آی‌پی‌های اینترنتی فرد را پیدا می‌کنند و عاقبت او را بازداشت می‌کنند.
این روایت رسمی است – آنچه در خفا گذشته، اینکه آیا حقوق متهم رعایت شده است یا که نه، هنوز جای سوال دارند. همچنین اینکه بر سر این جوان چه آمده است هم مشخص نیست.
ولی یک موضوع جدی در این میان مطرح است: اینترنت به خودی خود امن نیست تا یک نفر اطلاعات شخصی خودش، از جمله شماره تماس را همراه پیامی برای رابطه جنسی در آن با بی‌پروایی پخش کند.
در همین زمینه در سازمان اقدام آشکار جهانی بخوانید: چگونه با تهدیدات اینترنتی مقابله کنیم
خودم هم در ایران قرار می‌گذاشتم و هم در ترکیه یا کانادا، از اپ‌های دوست‌یابی هم استفاده می‌کنم. ولی چند قانون ساده هم برای خودم گذاشتم: اینکه حواسم باشد چه می‌کنم.
امنیت اینترنتی را که باید رعایت کرد به کنار، مراقب سلامت جسم و روانم هم باید باشم و درنهایت هم یاد گرفتم تا چطور بدون هیچ‌گونه رودروایستی، مراقب خودم باشم.

یاد گرفتم بدنم را دوست داشته باشم
هم به عشق و رابطه طولانی‌مدت دو نفره اعتقاد دارم، هم به اینکه اگر مجرد هستم، می‌توانم آزادانه رابطه جنسی را با افراد مختلف برقرار کنم.
ولی از چت قبل از دیدار، فقط برای پرسیدن سوال‌های مرسوم – مثل اینکه دنبال چه می‌گردی یا در زمان آمیزش می‌خواهی چه بکنیم – استفاده نمی‌کنم. بلکه این زمانی است تا چند واقعیت را بفهمم.
اولی این است که عزیزم، آخرین مرتبه کی برای آزمون‌های پزشکی‌ات رفته‌ای؟
خودم اینجا در کانادا از کلینیک‌های وابسته به دولت استفاده می‌کنم که آنلاین می‌توانی ازشان وقت بگیری. کلینیکی که سه سال است سراغش می‌روم، نیم ساعت برایم وقت می‌گذارد. می‌روم و یک پرستار می‌بینم.
قبل دیدار پرستار، چند فرم پر می‌کنم و می‌گویم چرا آمده‌ام، حالم چطور است، وضعیت سلامتی‌ام چطور است.
بعد هم پرستار خودش جداگانه مجموعه‌ای از سوال‌ها را می‌پرسد. بعد بسته به جواب‌هایم، تصمیم می‌گیرد که چه آزمون‌هایی مناسب این دیدارمان است. بخصوص که من همیشه به جز آزمون اچ‌آی‌وی، دنبال فهمیدن وضعیت سلامتی‌ام در موضوع دیگر بیماری‌های مقاربتی هم هستم.
هر مرتبه یک نمونه ادرار ازم می‌گیرند و نمونه خون. از بزاق دهانم هم نمونه می‌گیرند. سالی دو مرتبه آلت تناسلی‌ام و اطرافش را می‌سنجند و اگر در رابطه‌های جنسی اخیرم، اجازه دخول معقدی داده باشم، از معقدم هم نمونه برمی‌دارند.
نتیجه را هم تلفنی می‌شود پرسید – البته فرمول غرب کانادا ساده است،‌ اگر بهت تماس نگرفتند یعنی مشکلی نبوده.
اگر مشکلی هم باشد، درمان را مجانی خود کلینیک بهت می‌دهد – البته در برخی موارد هم بایستی با پزشک خانواده‌ات تماس بگیرند.
قبل آزمون‌ها هم قبول می‌کنی که اگر آزمونی مثبت برگشت، یا خودت با شریک‌(های) جنسی‌ات تماس بگیری یا از کلینیک بخواهی با آنها تماس بگیرد تا بیایند و آزمون بدهند و اگر لازم بود، درمانی را شروع کنند.
برای همین همیشه در چت‌های قبل از آمیزش می‌گویم که خودم کی آزمون داده‌ام و می‌پرسم که شما کی آزمون داده‌ای؟ تاریخش کی بوده؟ چه جوابی بهت دادند؟ فقط آزمون اچ‌آی‌وی بود یا موارد دیگر را هم سنجیدی؟
در ایران هم راه آزمون باز است – کافی است یک نفر برای اهدای خون برود یا اینکه از یک پزشک بخواهد برایش آزمون بیماری‌های مقاربتی را تجویز کند، هرچند که مثل اینجا احتمالا مجانی نباشد.
ولی بعد صحبت، از چشمانم هم استفاده می‌کنم تا درست نگاه کنم.

یاد گرفتم نه بگویم
از جوانی، دوست ندارم در تاریکی با کسی بیامیزم. خیلی ساده، چون می‌خواهم بدنش را فراتر از اینکه آیا مجذوبم می‌کند یا که نه، از لحاظ سلامتی هم بسنجم. چون بیماری‌های مقاربتی علایم مشخصی دارند و در برخی موارد، می‌شود با چشمی باز آن‌ها را دید.
مثلا اگر کسی جوش‌های نافرم بر آلت تناسلی یا بر باسنش داشته باشد، خودم را عقب می‌کشم.
چون یاد گرفتم نه بگویم.
اینجا در کانادا یک مرتبه با جوانی قرار گذاشتم که خارق‌العاده زیبا بود – ولی وقتی لخت شدیم، تصمیم گرفتم با هم نخوابیم. خیلی ساده چون از لک سرخ نقش بسته بر آلت تناسلی‌اش، اطمینان نداشتم. می‌ترسیدم که شاید مبتلا به یک بیماری مقاربتی باشد.
نه گفتم و از خانه‌اش بیرون آمدم.
آدم بعضی‌وقت‌ها نه می‌گوید و یک عمر راحت‌تر زندگی می‌کند. چون درنهایتش، همیشه راه خوابیدن با آدم‌های دیگر باز است.
ولی تمامی مقدمات به کنار، آمیزش دو نفر – یا چند نفر – مگر یک قرار مابینِ انسان‌های عاقل و بالغ نیست که بر پایه آگاهی قبول کرده‌اند برای چند ساعت یا بیشتر، با هم باشند؟

کمی صبر یا چطور املت درست کنیم
تقریبا هفت سال پیش در وبلاگم پستی با عنوان «نظریه‌ی املت» منتشر کردم.
شروع پست این بود؛ «تا حالا املت درست کردی؟‌ اگر گوجه‌فرنگی و پیاز را درست سرخ نکنی، یک مزه‌ی خام مزخرف پیدا می‌کند. یک بوی گندی هم می‌دهد.»
بعد در ادامه گفته بودم، «سکس بد مثل املت خام می‌ماند. وقتی نگذاری بدنت خوب توی بدن طرف غرق بشود، خوب سرخ نشدی، خوب عطر نگرفتی، بعد یک دفعه می‌بینی که مزه نمی‌دهد. بلند می‌شوی و فکر می‌کنی توی دیوار گیر کردی. دهنت طعم گِل دارد. دلت می‌خواهد کلش را بالا بیاوری. دلت می‌خواهد همه‌چیز را از پنجره پرت کنی بیرون. دلت می‌خواهد به یک نفری توی اولین خیابان پناه ببری. یک نفری که بدنش فرق داشته باشد.»
آن زمان هنوز سکس را درست نمی‌شناختم. نمی‌دانستم سه قسمت دارد.
نمی‌دانستم که سکس، مقدمات دارد و این مقدمات از همان چشم توی چشم انداختن اولیه شروع می‌شود و مثل هواپیمایی که موتورش روشن می‌شود تا اوج بگیرد، بایستی در سکس هم اجازه داد تا دو فرد – یا افراد – به اوج نزدیک بشوند و بعد بهم بیامیزند.
بعد هواپیما از باند بلند می‌شود. مثلا دست در گردن هم می‌اندازید، لب و چانه و گردن همدیگر را می‌بوسید. دست به سینه و کمر و باسن هم می‌کشید.
سکس برایم مثل یک رقص دو نفره است، باید هر دو طرف خوب حرکت کنند تا به اوجش برسد و درست و حسابی، تن و روان آدم را آرام کند.
وقتی هم که به اوج رسید – و اورگاسم ممکن شد – سکس تمام نشده است. نمی‌شود در هواپیمایی که در اوج آسمان است، یک مرتبه بیرون پرید. باید گذاشت تا هواپیما دوباره به زمین برگردد.
سکس بعد هم دارد. مثل کمی در آغوش هم ماندن. مثل کمی صورت در صورت هم نفس کشیدن. مثل چند جمله‌ای که به هم می‌گویید و بوسه‌هایی که مابین لباس پوشیدن رد و بدل می‌کنید.
این آخرش هم خیلی مهم است، چون اگر نباشد، آدم آرام نمی‌گیرد.
البته، درنهایت سکس یکی از نیازهای آدمی است و تا آنجا که دو انسان – یا چند نفر – عاقل و بالغ و بر پایه تصمیمی آگاهانه سراغ هم بروند،‌ در حریم خصوصی‌شان است و به کسی هم ربط ندارد.
ولی موضوع آگاهی در این میان فراموش نشود.
سکس صرف بهم آمیختن نیست، می‌تواند عواقب داشته باشد و عواقبش هم می‌توانند تا پایان عمر بر تن و روان آدمی باقی بمانند. 

Sunday, July 23, 2017

بچه‌های میهمانی

صحبتم را قطع کردم، سربرگرداندم و آرام گونه‌اش را بوسیدم، بر گوشش زمزمه کردم چقدر عوض شدی. سربرگرداندم و دوباره صحبتم را ادامه دادم. وقتی دوباره بر مبل نشستم و جام شراب را به لب گرفتم، فکر کردم چه شد؟ تصویرها مثل یک رگبار از جلوی چشم‌هایم رد شدند و بعد آرام گرفتند.
تورنتو از پنجره تا دوردست امتداد پیدا می‌کرد، ما اینجا نشسته بودیم، مثل چهار، پنج سال پیش، شهر ولی عوض شده بود. کشور هم عوض شده بود. ما هم تغییر کرده بودیم. تو ولی اینجا نبودی.
تو دوازه، سیزده‌ها هزار مایل دورتر جایی نشسته بودی – اینجا به نیمه‌شب نزدیک می‌شد، آنجا به ظهر. تو توی فردا بودی، من توی دیشب بودم.
وقتی تصویرها دیگر واقعا آرام گرفته بودند، برگشتم و به بقیه گفتم که یک لحظه احساس کردم «تو»‌ را دیده‌ام وارد اتاق شدی، سمتم آمدم و گذاشتی صورتت را ببوسم.
اشاره کردم به دوستم و گفتم چقدر شبیه به الان تو است و بعد اشاره کردم به تو و گفتم چقدر شبیه به گذشته‌ات است.
بقیه‌اش را دیگر نگفتم. نگفتم چقدر برایم سخت است که توی یک زمان، توی یک مکان باقی بمانم.
این را توی کالج متوجه شدم، وقتی مرتب نوشته‌هایم برمی‌گشت و یک تذکر همیشگی بر رویشان بود و می‌خواست تا «از زمان حال استفاده کنم.» هفته‌ها طول کشید و متن‌ها مرتب برمی‌گشت تا بفهمم که من اصلا درکی از زمان حال ندارم.
چون زمان حال که وجود ندارد – حداقل در من وجود ندارد. همیشه تکه‌های آینده و سایه‌های گذشته سنگین کرده‌اند بر آنچه که می‌گذرد.
اینجا توی اتاق هم همین بود – من بودم، گذشته، تو، خیابان‌های مشهد،‌ یا یک شهر دیگر، یا گوشه یک اتاق،‌ وقتی با هم حرف می‌زدیم. تو هم حرف می‌زدی، تو که همیشه ساکت می‌ماندی هم حرف می‌زدی.

تورنتو همیشه حس می‌کنم خیس هستم.
خیس از عرق و شرجی هوا، یا باران‌های واقعی یا نم نمی ملایم که بقیه می‌روند یک گوشه قایم می‌شوند و من کلاه راگبی‌ام را برعکس می‌گذارم و تعجب می‌کنم و می‌گویم، ولی این که باران نیست – توی استانداردهای کانادایی که باران نیست.
یا خیس هستم از موج خاطره‌ها که ازم گذشته.
اینجا بوها، رنگ‌ها، خیابان‌ها، حتی قطار زیر زمین، آدم را یک گوشه دیگر می‌کشاند.
یک مرتبه فکر می‌کنی توی استانبول هستی، برمی‌گردی و دنبال آدم‌های زندگی‌ات می‌گردی و نیستند. یا توی آنکارا هستی، یا دنیزلی، یا تهران، یا مشهد، یا بوشهر، یا انزلی، یا رشت، یا یک جایی توی جنگل‌های تالش، یا

وقتی رفتم، توی خیابان نیمه شب تورنتو راه می‌رفتم، به جز خستگی و کمبود خواب و اینکه روی پاهایم بند نبودم، به این فکر می‌کردم که چرا تو را نبوسیدم. فکر کردم به اینکه دلم می‌خواست همان‌طور که نشسته بودی، مثال همان موقع که توی اتاق خانه مشهد بودی، سر خم کنم و لب‌هایت را به لب بگیرم.
اینجا دلم می‌خواهد آدم‌ها را به لب ببوسیم و نمی‌بوسم. نمی‌دانم چرا این حس را دارم که باید سلام بگویم و خداحافظی کنم، به سبک مشهد، وقتی مهم نبود کدام خیابان شلوغ و یا خلوت باشد، دست می‌انداختیم دور گردن همدیگر و لب‌هایمان را مزه می‌کردیم.
ولی اینجا مثل دیروز صبح است، به طعنه مرتب می‌گویم من که آخرسرش باکره برمی‌گردم به غرب.
اینجا هم مثل گذشته است،‌ دوباره توی شرق هستم و یک امید ته وجودت هست که باید به غرب بروی. همین چند روز دیگر بلیط پروازم را دارم، به اوج آسمان می‌روم و بعد به غرب می‌رسم. به غرب‌ترین نقطه‌های غرب می‌رسم – و آرام می‌گیرم.
در غار خودم، جلوی پنجره‌هایی که به درخت کاج باز می‌شود، توی سروصدای پرنده‌های صبح، پرنده‌های بعدازظهر، پرنده‌های غروب، دوباره پیش خودم برمی‌گردم.


Thursday, July 20, 2017

گنجه چیست؟


همین مقاله را در صفحه دگرباش وب‌سایت رادیو زمانه بخوانید

گنجه (closet) به خلوت و فضای امن ساخته شده در حریم روانی و شخصی یک فرد متعلق به جامعه دگرباشان جنسی (خواه همجنس‌گرای مرد و یا زن، دوجنس‌گرا، تراجنسیتی یا ترنس‌جندر، میان‌جنسی، کوییر و غیره) گفته می‌شود که در آن او با خودش و معدود افرادی که از گرایش و یا هویت جنسی‌اش خبر دارند، راحت است. بیرون گنجه جایی است که فضای امن نیست و فرد دگرباش جنسی هنوز موضوع گرایش و یا هویت جنسی‌اش را برای دیگران آشکارسازی نکرده است.

ریشه این اصطلاح به قرن بیستم میلادی برمی‌گردد، وقتی به خصوص در نیمه دوم آن، این سنت در جامعه رنگین‌کمانی باب شد تا افراد به خانواده، دوستان، همکارها، همکلاسی‌ها، خانواده و فامیل بگویند که چه هویت و یا گرایش جنسی‌ای دارند.

بدین شکل، آدم‌های این جامعه به دو بخش کلی تقسیم شدند: آنها که هنوز درون گنجه هستند، درب را بسته‌اند و نزدیکان و جامعه پیرامونی هم یا نمی‌دانند، یا به روی خودشان نمی‌آورند. آنهایی که بیرون گنجه هستند اما درب را باز کرده‌اند، بیرون زده‌اند و  گرایش جنسی و هویت جنسیتی‌شان برای بقیه آشکار کرده‌اند.

از اسکار وایلد تا هاروی میلک

از «شاهزاده غمگین» تا «چهره دوریان گری » اسکار وایلد، شاعر و داستان‌نویس ایرلندی، را هنوز هم بر پرده سینما و تلویزیون می‌توان مشاهده کرد، ولی یکی از مشهورترین سخنران‌های زمانه، شهره میهمانی‌های انگلستان و آمریکا، در انزوا، تبعید و اندوه در فرانسه درگذشت.

اسکار وایلد شاید یکی از اولین چهره‌های جهان معاصر بود که دل‌نگران این نماند تا بقیه بدانند او با همجنس خودش هم می‌آمیزد. آن‌قدر هم در برون‌آیی از گنجه همه‌جنس‌گرایی‌اش بی‌پروا بود که عاقبت یکی از اشراف‌زاده‌های بریتانیا او را به دادگاه خواند، چون می‌گفت پسرش را بی‌آبرو کرده است.

در آن زمان، در اواخر دوران ملکه ویکتوریا، رابطه با همجنس‌ در بریتانیا مجازات زندان داشت و وایلد را در ابتدا به زندان انداختند. بعد از آزادی‌اش هم او را از خانه و کشورش تبعید کردند و گفتند هرگز به سرزمین مادری‌اش پا هم نگذارد تا زنده بماند.

هرچند این شروع موجی شد تا درب گنجه‌ها باز بشود، افراد بیرون بیایند و بگویند: فقط وایلد نیست، من هم هستم.

از پزشکان مشهور اروپایی تا دیگر چهره‌های فرهنگ، هنر و سیاست به تدریج خودشان را نشان بقیه دادند تا بگویند به وایلد ظلم کردید، ولی همه ما را که نمی‌توانید حبس بکنید، چون زندگی اجتماعی‌تان در کل متوقف می‌شود.

البته موج اصلی آشکارا صحبت کردن از گنجه‌ها و سپس بیرون زدن از آن را فعال‌های حقوق دگرباشان جنسی در آمریکای شمالی و اروپای غربی، در نیمه دوم قرن بیستم میلادی شروع کردند. نماد این موج هم هاروی میلک است، بخصوص بعد از آنکه شان پن نقش او را در یک فیلم پرمخاطب به اسم «میلک» بازی کرد.

میلک اولین سیاستمدار امریکایی است که آشکارا همجنس‌گرا بود و در یک انتخابات محلی، توانست رای کافی از مردم بگیرد و یک سمت رسمی را کسب کند. او رودررو و در مبارزه با موج همجنس‌گرا هراسی، از همه خواست از گنجه‌هایشان بیرون بزنند و اجازه ندهند قانونی رای مردم را کسب کند که زندگی افراد دارای رابطه با همجنس را در کالیفرنیا بشدت محدود می‌کرد.

میلک معتقد بود از یک آدم معمولی که قهوه بقیه را در یک روستا سرو می‌کند، تا پزشکی که مشهور به درمان‌های خارق‌العاده‌ است، افراد جامعه دگرباشان جنسی همه‌جا هستند. در هر روستا، شهر و محله‌ای که نگاه بکنید هم هیچ فرقی نمی‌کند. همه‌جا در خفا افراد این جامعه پنهان هستند.

برای همین میلک و همراهانش معتقد بودند باید این افراد خودشان را به بقیه نشان بدهند، نقش اجتماعی‌شان را قبول کنند و کثریت خودشان را آشکار کنند تا بتوانند به حقوقی برابر دست پیدا کنند.

آنها بی‌راه هم نمی‌گفتند. مثالش مدیرعامل امروز شرکت اپل که از برجسته‌ترین چهره‌های تجارت معاصر است و آشکارا همجنس‌خواه است. در کنار او فهرست بلندبالایی از چهره‌های برجسته هنر، سرگرمی و سیاست در کنار بزرگان علم، فرهنگ و حتی مذهب در بسیاری کشورها برون‌آیی کرده‌اند. آنها هر روز به جامعه‌شان یادآور می‌شوند که سرکوب اگر نباشد، انواع گسترده‌ای از هویت‌ها و گرایش‌های جنسی واقعا دارند در هر گوشه و کنار ما زندگی می‌کنند.

انواع گنجه

همان‌طور که روحیات هر فرد متفاوت از دیگری است، گنجه‌های افراد هم متفاوت از همدیگر است. برای همین فهرست جامعی از انواع گنجه در دست نیست. ولی می‌شود فهرست‌های کوچکی از محبوب‌ترین انواع گنجه عرضه کرد.

این یکی از این فهرست‌هاست. البته این فهرست ترجمه یک متن معتبر منتشر شده در یک ژورنال علمی نیست، بلکه جمع‌آوری مثال‌های مختلف مطرح و همچنین نمونه‌های مطرح در فرهنگ خیابان دگرباشان جنسی فارسی زبان است:

گنجه شیشه‌ای: 

به فردی گفته می‌شود که فکر می‌کند توی گنجه است، ولی همه عالم خبر دارند که او چه هویت و یا گرایش جنسی‌ای دارد. به اصلاح می‌گویند طرف توی گنجه شیشه‌ای زندگی می‌کند. مثلا دیوار دور خودش کشیده، ولی این دیوارها از جنس شیشه‌ای هستند و بقیه همه‌چیز را آشکارا از ورای آن می‌بینند. شیشه‌ها البته ممکن است کمی مات و کدر باشند یا اینکه شفاف واضح باشند.

گنجه بسیجی تسبیحی:

به گنجه‌ای گفته می‌شود که با نمادهای مذهبی آراسته شده است. فرد درون آن هم تمایلات قوی مذهبی دارد؛ مرتب به معبد – خواه مسجد، کلیسا، کنیسه و غیره – می‌رود. در برنامه‌های عمومی با نمادهای آشکار مذهبی شرکت می‌کند و برای خودش یک پا واعظ است. شکل‌های مختلف این گنجه به خصوص در کشورهایی مانند ایران باب هستند که اگر فرد چهره مذهبی داشته باشد، راحت‌تر می‌تواند باب دل خودش زندگی کند.

گنجه همجنس‌هراس درونی:

به فردی گفته می‌شود که در انکار واقعیت وجودی‌اش از آن طرف پشت بام افتاده باشد. به‌جای اینکه خودش را تحت شرایط محیطی که در آن زندگی می‌کند قبول کند، تبدیل به آدم عصبی می‌شود که مرتب به بقیه گیر می‌دهد و گیرهایش لبریز از هراس از روابط همجنس‌خواهانه یا دیگر انواع گرایش‌ها و هویت‌های جنسی است.

گنجه خوش‌هیکلی:

به فردی گفته می‌شود که متمرکز ورزش می‌شود و با بدنی ورزیده خودش را به بقیه نشان می‌دهد، هرچند نمی‌گذارد هویت و یا گرایش جنسی‌اش آشکارا بشود.

این مدل گنجه بخصوص برای افرادی خوب است که دوست دارند بقیه را دید بزنند. ورزش کردن، حمام قبل و بعد آن، همچنین باشگاه‌هایی که امکان شنا داشته باشند، فضای نظربازی را باز می‌کنند و همچنین امکانات کافی برای تماس‌های پیش‌بینی نشده را عرضه می‌کنند.

گنجه خوش‌پوشی:

به افراد کمال‌گرایی گفته می‌شود که هویت و یا گرایش جنسی‌شان را نشان بقیه نمی‌دهند، ولی سبک فردی‌شان را چنان پرورانده‌اند که به هر کجا پا بگذارند، بقیه بلافاصله تفاوت را احساس می‌کنند. این سبک فردی هم بیشتر از همه در لباس،‌ پوشش، عطر و مدل مو خودش را نشان می‌دهد.

گنجه بُکن محل:

به فردی گفته می‌شود که پنهان‌کاری هویت و گرایش جنسی خودش را به تعدد روابط جنسی بسط داده است.  او برای اینکه به بقیه نشان ندهد در واقعیت چه جور آدمی است، در هوشیاری و مستی، با همه آدم‌های ممکن رابطه جنسی دارد و به اصطلاح، بُکن محله شده است. تا بدانجا که بقیه برایشان سئوال هم پیش نمی‌آید که او چرا هم با جنس مخالف می‌خوابد، هم با جنس موافق می‌لاسد.

گنجه اشتراکی:

به حداقل دو فرد گفته می‌شود که هر دو به هویت و گرایش جنسی همدیگر مطلع هستند، ولی برای آنکه دهن مردم را ببندند، همچنین از فشارهای سنگین خانواده، جامعه و مذهب هم خلاص بشوند، با هم رابطه مصلحتی دارند.

به اصطلاح، یکی ریش آن یکی جلوی بقیه می‌شود. ممکن است این دو فرد با هم ازداوج هم کرده باشند، ولی در خفا هر کدام در گنجه خودشان و به راه خودشان، با دیگران می‌آمیزند و عشق می‌ورزند.

گنجه مجازی:

به فردی گفته می‌شود که حتی ممکن است ازداوج سنتی مخالف هویت و یا گرایش جنسی‌اش داشته باشد، در واقعیت هم آدم معمولی جامعه باشد و نقش‌های اجتماعی‌اش را کامل ادا می‌کند. ولی همه‌چیز در یک فضای امن مجازی بیرون می‌زند.

این گنجه فقط در اینترنت و در خفا و در مراقبت انواع نرم‌افزارهای مختلف ممکن می‌شود و بیشتر از همه هم برای افراد خیلی جوان یا خیلی مسن مرسوم است. هرچند پیش از برون‌آیی، در جامعه مدرن امروزی، همه افراد دوره‌ای کوتاه یا بلند را توی این گنجه مجازی سپری می‌کنند.

گنجه معمولی:

همانند اتاق یک نفر، این گنجه‌ای است برای یک فرد که به سلیقه خودش کارهایی در آن کرده. ولی در مقایسه با بقیه اتاق‌های آدم‌های دیگر دنیا، چندان به چشم نمی‌آید. در اینجا فرد با معمولی بودن، تفاوت خودش را پنهان نگه می‌دارد.

این مرسوم‌ترین مدل گنجه در سرتاسر دنیاست و بقیه مردم هم خیلی راحت متوجه نمی‌شوند که این یک اتاق نیست، بلکه یک گنجه است و یک نفر هم تویش قایم شده و برای خودش فضای امنی درست کرده است.

راه‌های خلق گنجه و بیرون زدن از آن

همان‌طور که هر انسانی به شکل‌های مختلفی روحیاتش را رشد می‌دهد، گنجه‌ها هم به شکل‌های مختلف خلق می‌شوند. ولی چند گام کلی در تقریبا تمامی خلق گنجه‌ها، حبس در آن و بیرون زدن از آن طی می‌شوند.

پرسش از خود:

فرد رنگین‌کمانی، اول از همه در هنگام خلق گنجه با خودش روبه‌رو می‌شود. از بچگی‌اش دور شده و به نوجوانی‌اش نزدیک می‌شود و کلی پرسش دارد که داده‌ها و روابط سنتی، مذهبی و مرسوم جامعه جوابگویش نیستند.

مثالش این سوال که آیا من همجنس‌خواه هستم؟ آیا من واقعا مرد یا واقعا زن هستم؟ این‌ها نشانه خیلی واضحی است که فرد احتمالا متفاوت از بقیه است و این سوال‌ها، شروع شکل‌گیری گنجه می‌شود.

رو راستی با خود:

برای بعضی‌ها خیلی سریع و برای برخی خیلی کند این مرحله طی می‌کنند. ولی چند ساعت طول بکشد یا چند دهه،‌ فرد بالاخره با هویت و گرایش جنسی‌ خودش کنار می‌آید و خودش، خویشتن را قبول می‌کند. در زمان قبولی خود است که گنجه هم کامل دور او شکل گرفته و فضای امنی مهیا می‌کند تا برای دل خودش باشد و با خویشتنش حسابی حال کند.

دعوت به درون گنجه:

فرد بعد از آنکه فضای اطرافش را سنجید و بخصوص در زمانه معاصر، از طریق اینترنت، اطلاعات کافی را کسب کرد است که به دنبال یافتن افراد دیگری می‌گردد تا آنها را به درون گنجه دعوت کند.

ممکن است یک فرد فامیل و خانواده باشد یا یک دوست صمیمی، فرد فقط می‌خواهد به او نشان بدهد که واقعا کیست. در اغلب مواقع، فرد فراتر از آشکارسازی، به دنبال روابط عاطفی و یا جنسی هم می‌گردد و با دعوت دیگران به درون گنجه،‌ امیدوار است تا از یک بوسه ساده تا یک آمیزش جدی، گام به گام همه‌چیز را تجربه کند.

گشودن درب گنجه:

وقتی آدم‌های مختلف به درون گنجه آمدند و رفتند، وقتی هم که فرد اطمینان حاصل کرد که اوضاع مناسب است، شرایط را دقیق سنجیده است و حالا وقتش شده، درب گنجه را باز می‌کند.

بعضی مواقع فقط به یک گروه اجتماعی، مثلا فقط خانواده یا فقط دوستان نزدیک یا فقط همکارها، بعضی‌وقت‌ها هم آشکارسازی یک جا است. مثلا یک پست فیس‌بوکی که بگوید آره من هم دوجنس‌گرا هستم و خیلی هم از این وضعیت راضی و خوشحال و خجسته‌ام.

البته در برخی موارد هم درب گنجه به زور لگد بقیه باز می‌شود. این به خصوص در مواردی پیش می‌آید که بقیه به عمد یا از روی سهو متوجه چیزی می‌شوند و درنهایت به قلدری، سوءاستفاده و تبعیض بر علیه فرد درون گنجه روی می‌آورند.

این بحث مفصلی است که در قسمت‌های بعدی این مجموعه و در مطلب «برون‌آیی چیست؟» بیشتر در موردش صحبت خواهیم کرد.

Saturday, July 08, 2017

چند قلب توی آسمان

وسط آتش‌بازی ۱۵۰ سالگی کانادا، روبه‌روی منظره داون‌تاون ونکوور بود که فهمیدم همه‌اش برای رسیدن به همین چند لحظه است: وقتی دست انداختی دور گردن دوست وایتت و چند تا قلب سرخ مابین نورهای وسط آسمان شکل می‌گیرد و عضله‌های دستت و عضله‌های شانه دوستت برای چند لحظه سفت‌تر می‌شوند تا بعد به نرمی تمامی لحظه‌های خوشحال زندگی بشوند.
از ظهر زده بودیم بیرون، سوار قطار آسمانی اینجا شده بودیم و از بالای سر خانه‌ها و در منظره کوه رسیدیم به ایستگاه خیابان اصلی – جایی که بساط پهن بود و موسیقی می‌نواختند. پیاده شدیم تا قارچ جادویی و ماری‌جوآنا بگیریم – توی برنامه‌مان نبود، ولی خب، بساط پهن بود.
اینجا هر دوتایش غیر قانونی است هنوز – ماری‌جوآنا سال دیگر قانونی می‌شود، الان مصرف پزشکی‌اش با نسخه قابل‌قبول است. ولی خب، مردم بعضا انتخاب می‌کنند یک سری قوانین را همگی رعایت نکنند. برای همین توی منطقه خاکستری ونکوور پلیس افراد را برای خرید و فروش ماری‌جوآنا و امسال آن بازداشت نمی‌کند – مگر به بچه جنس بفروشند.
از دو تا بچه جنس خریدیم – دو تا پسر نوجوان وایت کانادایی پانزده، شانزده ساله. یکی‌شان رد زخم دستش را نشانم داد و گفت بعد عمل خودش مرتبط می‌کشد. ازش وای‌فای خریدیم: مخفف آتش سفید به انگلیسی. بعد هم برگشتیم سمت غرفه‌ای که قارچ می‌فروخت و یک پاکت قارچ برداشتیم.
بعد هم دوباره سوار قطار بودیم و یک موقعی هم از شهر زده بودیم بیرون – هرچند وسط شهر بودیم – و توی جنگل بارانی استنلی پاک، مابین درخت‌ها می‌چرخیدیم، من دنبال پرنده‌های جنگلی بودم. آخرش هم به یک جغد سفید بی‌خیال رسیدیم که نشسته بود و دنیای اطرافش را منگ نگاه می‌کرد و منتظر تاریکی بود تا بتواند چنگال‌های وجودی‌اش را بیرون بیاندازد و سلطنت کند.
داستان قارچ هم همان داستان همیشگی خوردن است: می‌خوری و هیچی احساس نمی‌کنی. از همدیگر می‌پرسی، تو های شدی؟ خب،‌ البته که نه. دوباره می‌خوری، دوباره می‌پرسی،‌ البته هنوز هم هیچی حس نکردی. درست هم نمی‌فهمی زمان چقدر گذشته. دوباره می‌خوری و بعد یک موقعی مثل من می‌بینی تنها هستی، نمی‌دانی کی از بقیه جدا شدی، یک مدل تازه قارچ پیدا کردی که قهوه‌ای است که به تنه درختی پیر چسبیده.
مثل وصله‌هایی که به دامن درخت آویخته باشند.
خیره‌شان می‌شوی و بعد یک مرتبه قارچ لگد می‌زند و می‌نشینی روی زمین و خنده‌ات می‌گیرد. بعد بازی نور است و رنگ، دوربین دستت گرفتی چون این جور موقع‌ها می‌شود بهترین عکس‌ها را بگیری – چون وجودت دنبال نور می‌دهد و  عکاسی در معنای کلمه‌ای خودش به یونان باستان برمی‌گردد تا به فارسی ترجمه بشود:‌ نوشتن با نور یا به انگلیسی فوتوگرافی باشد. فوتو همان نور است و گرافی همان نوشتن. وقتی توی دست‌های قارچ هستی و درون و بیرونت را ماساژ می‌دهد، می‌شود روحت را فدای نور بکنی و بعد فردایش است که می‌بینی بهترین عکس تمام تابستان از اردک و جغد و قورباغه را گرفته‌ای.
یک موقعی هم دوربین را گذاشتی کنار و یک ساعت پیاده رفته بودید تا یک جایی در منظره جنگل بنشینی که داون‌تاون درست روبه‌رویت باشد و منتظر آتش‌بازی باشید.
ولی سفر قارچ جادویی دو مسیر متفاوت دارد: اگر حواست نباشد، خودت جلوی خودت می‌آید، دستت را می‌گیرد و خیلی وسوسه می‌شوی تا به درونت سری بزنی. اوه مای گاش! هرگز این کار را نکن. خودت تو را به یک جاهای خیلی تاریکی توی خودت می‌برد که اصلا نمی‌دانی وجود دارد.
دوست وایت گوش نکرده بود و در اولین تجربه قارچ، توی یک جاهای تاریک درونی‌اش بود و وسط جمع، گریه‌اش گرفته بود. نشسته بود مثل یک بچه سه ساله و بغض داشت.
من توی مسیر مخالف رفته بودم، از خودم زده بودم بیرون. از آدم‌ها زده بودم بیرون. شده بودم یک قارچ روی درخت. شده بودم یک جغد روی درخت. عقاب بی‌خیال روی درخت عقاب‌نشین کهن بی‌برگ شده بودم. خزه‌هایی بودم روی زمین رشد می‌کردند. اردک‌های وحشی کنار آب بودم. قورباغه‌ای بودم دنیا را می‌پایید. 
یک موقع بغض بچه را دیدم و برگشتم، جلویش زانو زدم و همراهش شدم که برگردد به اینجا، به این نقطه، منتظر آتش‌بازی وسط جمع. نشسته بودیم توی علف‌ها – دور تا دورمان شاخه‌های گل بود. حشره‌هایی که برایمان مهم نبودند داشتند روی پوست‌مان قدم می‌زدند – نیش هم می‌زدند. بگذار خون مزه کنند، چرا که نه.
یک موقعی توی راه برگشت به زمین بود که بچه برگشت و بهم گفت این منظره را می‌بینی، برج‌های خوشبختی که اکثر چراغ‌های روشن‌شان در حقیقت اداره‌ها و شرکت‌هایی است که کسی تویشان نیست ولی هنوز روشن هستند.
گفت می‌بینی چقدر این منظره تهی است – هوا سرد بود. برای همین به هم چسبیده بودیم. 
بعد که آتش‌بازی شروع شد، وقتی آن قلب‌ها به آسمان بود، فکر کردم این برای سکس نیست، برای دوستی هم نیست، برای عشق هم نیست – فقط برای رسیدن به این لحظه است. به وقتی که حفره‌های خالی درونت را پهن کنی کنار بقیه و بعد هم بی‌خیال‌تر بشوی.

یک موقعی گفت نتفیلیکس را قطع کنی، قطع کردم. گفت برویم توی اتاق‌خواب. گفتم ولی کسی ما را نمی‌بیند – ببیند هم مگر چقدر مهم است توی این بعدازظهر وسط هفته؟ ولی آرام نشد تا وقتی به اتاق رفتیم، درب را بست، پرده را چک کرد. بعد وقتی لخت شدیم آرام گرفت. بعد هم کم کم شد دستش را بگیری، توی آپارتمان لخت باشید. 
این زندگی خارج است که همیشه آدم‌ها طوری بهش نگاه می‌کنند، انگار که مرغ همسایه واقعا غاز باشد – حتی در مورد آدم‌هایی که توی همین سرزمین متولد شده‌اند هم پنهان کاری هست.
توی آپارتمانش بودیم، ماری‌جوآنا دود کردیم و یک موقعی توی بغل همدیگر بودیم ولی برای سکس باید می‌رفتیم توی اتاق خواب، اجازه گرفت چراغ خاموش باشد و نور از بیرون بیاید. وقتی می‌دانست توی تاریکی است که آتشی شد. تا قبلش مثل یک بچه سر به راه بود.
آخر توی عمق وجود آدم حفره‌هایی است که هرگز نمی‌شود پرشان کرد – ولی توی لحظه‌های وسط آتش‌بازی، یا روی تخت وقتی گردن هم را می‌بوسید و یکی درون دیگری است، می‌شود ازشان گذشت، می‌شود رهایشان کرد و جایی دیگر بود.
شاید هم من خیلی ناامیدم – نمی‌دانم. 
ولی زندگی می‌گذرد – توی روزهایی که بارانی است، یا آفتابی، یا فقط خیلی ساده ابری است.