Thursday, March 01, 2018

به حاشیه رانده شده پس از پناهندگی


همین پست وبلاگی را در وب‌سایت سازمان اقدام آشکار جهانی بخوانید

در میانه تابستان به تورنتو سفر کردم تا جواب یک سوال را پیدا کنم: کدام یکی از دوستانم پس از پناهندگی توانسته به آرامش، خوشحالی و خوشبختی برسد؟ چون راستش را بخواهید، آنچه در ونکوور می‌بینم، تقلای بی‌پایان‌ما برای رسیدن به یک زندگی معمولی است.
البته، مهاجرت برای هر آدمی لبریز فراز و نشیپ‌ها و پر از دلتنگی‌ها، خستگی‌ها و دل‌نگرانی‌هاست – برای من همجنس‌گرا ولی، خروج از ایران و رسیدن به کشور سوم، هراس‌هایی فراتر از این به همراهش داشت.
یعنی مشکلات زبانی، تفاوت‌های فرهنگی، هزینه‌های زندگی، معضل یافتن کار و خانه، دوباره از صفر دوست پیدا کردن، خانواده درست کردن و محیطی امن برای شکوفایی یافتن – همه این‌ها را که کنار بگذاری، تازه مشکلات یک دگرباش جنسی پس از خروج ایران خودش را نشان می‌دهد.
مقدم بر همه، موضوع ندانستن‌هاست – وقتی مثل من به ترکیه رفته باشی، ابدا نمی‌دانی که چه می‌شود. نمی‌دانی کجای ترکیه خواهی ماند، برای چه مدتی، قرار است بعدش کجا بروی، توی این مدت چه کار می‌توانی بکنی.
کلی سوال جلوی رویت ردیف می‌شوند و جواب‌شان را نمی‌دانی تا وقتی که رویدادها تمام شده باشند و سوار هواپیمایی در حال خروج از ترکیه، ببینی واقعا چی شد.
یک فشار سنگینی همراه این ندانستن‌ها به عمق وجودت نازل می‌شود که به‌راحتی زدودنی نخواهد بود.
ولی بعدش هم که وارد کشور سوم شده باشی، تازه بار سنگین گذشته خودش را نشانت می‌دهد.
خانواده‌ات، دوست‌هایت، جامعه‌ات، آرزوهایت، تمام تلاش‌های یک عمر زندگی‌ات، همه سراغ عمق وجودت را می‌گیرند و می‌پرسند که ما را چرا رها کردی؟ چی شده؟ کجا هستی؟ به چی رسیدی؟
وزن‌ این همه سوال بی‌جواب می‌تواند به راحتی آدمی را فلج کند، البته اگر مراقب خودت نباشی.

مثل کالایی نایاب
پیش از پروازم به تورنتو، تلفنی با محبوبه کتیرایی صحبت کردم که روانکاو ثبت شده در استان اونتاریو است.
او برایم از راه‌های مختلفی گفت که یک دگرباش تازه‌وارد فارسی‌زبان لابد پناهنده در کانادا، به حاشیه جامعه رانده می‌شود ولی قبل آن تاکید کرد که مشکلاتی سیستماتیک بر وضعیت چنین فردی سنگینی می‌کند.
مشکلاتی که در عمق جامعه و نظام‌های اداری، فرهنگی و سیاسی ریشه دوانده و مصائب‌شان از کنترل یک فرد دگرباش هم خارج است.
اول از همه، کتیرایی از مشکل فقر گفت: اینکه آدم باید کار کند تا بتواند از پس زندگی گرانقیمت کانادایی بربیاید و احتمالا چون زبان فرد تازه‌وارد خوب نیست، بایستی در جامعه فارسی‌زبان کار پیدا کند و شاهد آزارهای لبریز هراس بقیه باشد.
بعد او از این گفت که در جامعه دگرباش و چند-ملیتی کانادایی هم باز یا با فرد دگرباش با مردسالاری رفتار می‌کنند و یا سر برچسب‌هایی همانند وزن، رفتار، یا ظاهر، او را به حاشیه می‌رانند.
اگر هم به این شکل به حاشیه رانده نشود، با او همانند غنیمت برخورد می‌کنند یا به قول کتیرایی:
«در جامعه دگرباش سفیدپوست اینجا، دوباره به به ایرانی‌ها به حالت کالایی غنیمتی نگاه می‌کنند و دوباره باز آنها در این محیط هم به حاشیه رانده می‌شوند. حالا اگر زبان به اندازه کافی ندانند یا محدود بدانند، باز وارد یک سری محیط‌های اینجا نمی‌توانند بشوند و بیشتر و بیشتر به داخل خودشان کشیده می‌شوند.»
به صحبت‌های کتیرایی که گوش می‌کردم، یاد دوست‌های کوییر کانادایی خودم افتادم که بدون اسم بردن از خودم، در شبکه‌های اجتماعی لاف می‌زنند دوست پناهنده گی دارند و همین در گوشه ذهنم باقی مانده تا محتاط سراغ‌شان بروم، هرچند بی‌اندازه به دوستی‌شان محتاجم.

تنها در یک گتو
در تورنتو پای صحبت ساقی قهرمان که نشستم، مثل صحبت‌های تلفنی پیشین‌مان از این گفت که چطور دگرباش‌های کانادا به حاشیه رانده شده‌اند و به قولش، «درون یک گتو زندگی می‌کنند.»
در شهر من، ونکوور، عجیب نیست دو همجنس را در آغوش هم در یکی از مناطق داون‌تاون ببینی ولی دورتر و به دیگر شهرهای جنوب استان که بروی، اوضاع به همین سادگی نیست.
یک مرتبه همراه دوستم به یکی از شهرهای کوچک بریتیش کلمبیا رفته بودیم تا یک آخرهفته را با هم خلوت کنیم.
دوستم توی راه بهم گفت که از رفتار مردم تعجب نکن، چون ما اینجا احتمالا تنها زوج آشکارا همجنس‌گرا هستیم.
این را وقتی فهمیدم که دست در دست همدیگر از یک فروشگاه بیرون آمدیم و یک وانت توی جاده ترمز کرد و مرد میانسال راننده، کله‌اش را از پنجره ماشین بیرون آورد، چند ثانیه خیره به ما نگاه کرد و رفت.
چیزی نگفت، ولی رفتارش در خاطر آدم حک می‌شود.
بخصوص که به حاشیه رانده شدن فقط مختص به مهاجرها و خارجی‌های کانادا نیست.
در کالج در یک جلسه گروه بچه‌های دگرباش شرکت کردم و قرار شد اول جلسه با هر اسمی که دوست داریم خودمان را به همدیگر معرفی کنیم و اگر می‌خواهیم، هویت یا گرایش یا بیان جنسیتی‌مان را هم بگوییم.
یک نفر خودش را معرفی کرد و بعد گفت تراجنسیتی است و بلافاصله گریه‌اش گرفت. مابین هق‌هق‌هایش گفت که اولین مرتبه است که آشکارا در یک جمع می‌گوید تراجنسیتی است.
او یک سفیدپوستِ متولد و بزرگ شده کانادا بود.
قهرمان درست می‌گوید، دگرباش‌های اینجا به جامعه خودشان رانده می‌شوند تا در محله‌هایی مختلف به خودشان، راحت و آسوده هر کاری می‌خواهند بکنند.
ولی جامعه بزرگ‌تر مرزهایش را با آنها حفظ کرده است، هرچند دیوارهای این گتو واقعی نیستند، ولی سفت و سخت مابین آدم‌ها فاصله حقیقی خلق کرده‌اند.

در انکار مشکلات
یک روز تابستانی تورنتو، همراه با دوست روزنامه‌نگارم و دو رفیق قدیمی، به یک رستوران رفتیم تا ناهار بخوریم. منتظر غذا که بودیم، یکی از رفیق‌هایم گفت، «ما که مشکلی نداشتیم.»
اشاره‌اش به پناهندگی و آمدن به کانادا از این طریق بود و این حرفش، از یادم نمی‌رود.
راستش را بگویم، زندگی خارج از ایران این‌قدر به آدمی فشار می‌آورد که تصویری ناممکن از ایران خلق می‌کنی: از دوست‌هایت، غذاها، طعم‌ها، رنگ‌ها، بوها، رابطه‌ها در کنار آنچه واقعی بود، بخصوص از خانواده و فامیل که جای خالی‌شان، حفره بزرگی درونت می‌شود.
دوستم می‌گفت که بن‌بست‌های زندگی ایران، به‌نظرش حقیقی نبودند. ولی از دید شخصی‌ام، او به انکار گذشته رفته بود تا شرایط کنونی‌ و مشکلات همراهش را بتواند تحمل کند.
او در یکی از بهترین شهرهای دنیا، تورنتو، زندگی می‌کند ولی هزینه زندگی بهش فشار می‌آورد.
کار ثابت هنوز پیدا نکرده و زبانش نتوانسته پیشرفت کند، چون بیشتر کار و زندگی‌اش در جامعه هم‌زبانش می‌گذرد. برای همین به درون جامعه دگرباش چندملیتی کانادا، راه نیافته.
هنوز رابطه‌ای جدی شکل نداده و هنوز در تکاپوی ساختن تصویری حقیقی از امروز و از آینده پیش رویش است.
سال‌ها از رسیدنش به کانادا گذشته، ولی مجهول‌های امروز و آینده، هنوز از جلوی رویش کنار نرفته‌اند.

پس از یک دیدار دوستانه
در یک روز دیگر از سفرم در تورنتو، یکی از دوست‌های ترکیه را دیدم.
در گذر این سه سال، حسابی به ورزش روی آورده بود و بدنی عضلانی پیدا کرده بود. با یکی از دوست‌هایش وارد رابطه شده بودند و حالا به ازدواج فکر می‌کنند و نامزد همدیگر هستند.
کنار یکی از ایستگاه‌های مترو نورث یورک، در محوطه یک باغ، به نوشیدن قهوه نشستیم و حرف زدیم.
او می‌گفت راضی است، ولی هنوز با خوشحالی فاصله دارد. و رمز موفقیتش را هم جدایی انداختن مابین خودش و جامعه هم‌زبان دگرباش می‌دانست.
می‌گفت سرش به کار خودش است و دنبال چیز دیگری نیست.
از من پرسید تو چقدر خوشحالی؟ گفتم من خیلی آرام‌تر از گذشته‌ام، ولی هنوز کلی کار باید بکنم تا واقعا خوشحال باشم و از زندگی‌ام لذت ببرم.
چند روز بعد، وقتی با پرواز سر شب به ونکوور برمی‌گشتم، چهار ساعت و چهل و پنج دقیقه طول راه، غروب خورشید را دنبال می‌کردیم و منظره ورای پنجره‌ها، آسمانی احاطه طیف‌های زرد و نارنجی بود.
کانادا سرزمینی بی‌اندازه زیباست ولی این دلیل نمی‌شود که خوشحالی، موفقیت و شادمانی را بسته‌بندی شده تحویل تازه‌واردهایش بدهد.
بلکه در حقیقت، رسیدن به تمامی این‌ها، به هر فرد و شرایطش بستگی دارد و موارد مختلفی، از پول گرفته تا کار تا تحصیل تا دوست و جامعه، در آن نقش خودشان را بازی می‌کنند.
درنهایت ولی جواب سوالم را هنوز نمی‌دانستم، آدم‌های مختلفی را دیدم و مثل هر آدم دیگری، آنها هم مشکلات خودشان را داشتند. مثل هر گروه دیگری از آدم‌ها، برخی راضی بودند و آرام، برخی ناراضی و شاکی.
اندوه‌ها، مشکلات و مصائب هم وجود داشتند.
ولی مثل موضوع مهاجرت، سختی‌ها بر دگرباش‌های اغلب پناهنده بیشتر از بقیه آدم‌ها فشار می‌آورد. بخصوص که به شکل‌های مختلف ما به حاشیه رانده می‌شویم.
کتیرایی درست می‌گفت که راه درست در شرایط کنونی که یک فرد دگرباش احاطه شده مشکلات سیستماتیک است، در این می‌باشد که محتاط و مراقب، دوست‌هایش را انتخاب کند.
دوست‌هایی که بتوانند به او کمک کنند خودش را از دل مشکلات بیرون بکشد و فضایی امن برای زندگی خودشان داشته باشند.
یا آن‌طور که من فکر می‌کنم، کوچک‌ترین به گتوهای مجازی اطراف‌شان نداشته باشند، خودشان باشند و به آنچه هستند، افتخار هم بکنند.
همیشه هم در خاطرها باشد که سختی‌ها می‌آیند و می‌روند – زندگی ولی ادامه دارد.

Saturday, February 10, 2018

شام شراب، صبحانه اول قهوه بعد چایی

توی بار یکی از بچه‌ها پرسید شام خوردی؟ گفتم شراب، حالا ایل. گفتم دیشب هم شراب بود، بعدش تکیلا.
ایل شبیه به آبجوست ولی فرآوری‌اش متفاوت. مزه‌اش تلخ‌تر. از محبوب‌های زندگی‌ام، البته بعد آنکه از ایران رفتم.
صبح که بیدار شدم، اول حس کردم که منگم. غول‌پیکرترین ماگ را از کابینت برداشتم و چایی گذاشتم. به سبک بریتانیایی، توی کیسه. همین که فقط بگذاری کمی دم بخورد و درش بیاوری. شیر ولی نریختم.
باید مراقب کالری‌ها باشم و دو سه روزی است زیاده‌روی می‌کنم در خوردن.
آدم‌های اطرافم چپ چپ نگاهم می‌کنند. ولی نباید بگذارم مثل همین دو ماه پیش در روند چاق‌تر شدن مبرم باشم.
هرچند اشکالی هم ندارد. بعد دو هفته تلاطم محض، حالا کمی همه‌چیز آرام گرفته. بگذار کمی بخورم. همین را دیشب به خودم گفتم وقتی وارد نان و شیرینی‌پزی شدم و آن نان گنده گرد خوشمزه را خریدم که هرچه زحمت کشیدم فقط نصفش خورده شد.
بریتانیا الکل مهم است. همه‌جا می‌فروشند، از جمله سوپرمارکت‌ها. چقدر هم ارزان‌تر از کانادا.
یعنی اگر واحد پول کشور را در نظر بگیری و با بقیه قیمت‌ها مقایسه کنی.
برای من که از گران‌ترین شهر کانادا آمده‌ام، لندن چندان هم عجیب نیست. قیمت‌هایش برایم معمولی می‌زند. حتی اجاره خانه و اتاق که چقدر ترسناک است، ولی خب، ونکوور مگر چه فرقی داشت؟
آدم‌ها ولی فرق می‌کنند.
اینجا اگر انگلیسی حرف بزنی، دوستت دارند. حتی اگر لهجه‌ات درست نباشد، هرچند دستورزبانت بچه‌گانه باشد.
مشابه‌اش همین سه شب پیش، وقتی چمدان‌هایم را آوردم خانه. خانم همخانه کمی بعد آمد دم اتاق و پرسید شراب باز کنم؟
نشان به این نشان که یک شیشه شراب سفید را تمام کردیم. بعد گفت جین و تانیک؟ گفتم خوبم من. بعد گفت بیا تکیلا بزنیم. تکیلایش با اسانس قهوه بود، به رنگ قهوه. گلویت را ولی خیلی نمی‌سوزاند.
یک موقعی نشسته بودیم و از مردهای زندگی‌مان می‌گفتیم. یک موقعی وسط حرف زدن‌هایمان تو زنگ زدی و حرف زدیم. یک موقعی گفتم این هم از دوست‌پسر سابقم. بدون دعوا جدا شدیم، حالا دوستیم، احوال هم را می‌پرسیم.
حالا زندگی کمی نظم گرفته. شام شده الکل و صبحانه قهوه است یا چایی یا هر دو.
امروز ولی ماهی گرفتم، حالا مزه ماهی می‌دهم.
و مزه مرد هم‌محله‌ای که از یک قهوه شروع کردیم و به بوسه‌های طولانی ختم شدیم. سکس ولی نداشتیم. چون آخرسرش، وقتی مهاجری، وقتی مهاجر است، تنهایی است که باید پر بشود. بقیه‌اش مهم نیست، ولی این تنهایی که ترک می‌اندازد بر وجودت.
اگر حواست نباشد یک هو پر شده است از پوچی و سنگین شده‌ای و دیگر منگ، تلو تلو می‌خوری مابین کار و خانه و مستی.
شاید برای همین است که شب، همه‌جا و همه‌چیز تعطیل می‌شود به جز چراغ بارها. و آدم‌های جمع شده درونشان. تا قبل برگشتن به تنهایی، کمی بیشتر مست بشوند.


Tuesday, January 30, 2018

دوباره از صفر

سال‌ها قبل اگر فکر می‌کردم چطوری قراره ما از هم جدا بشویم – اصلا مگر قرار بود از هم جدا بشویم؟ - به این فکر نمی‌کردم که توی یک فرودگاه باشد، نزدیک به همان دری که تو دو سال پیش ازش خارج شدی و منو بغل کردی و دم گوشم گفتی تو چرا این‌قدر لاغر شدی، ولی این مرتبه من باشم با چمدان‌های توی دستم و بروم.
و رفتم.
توی هواپیما نشستم و باران ونکوور پنجره را مات کرد.
گریه ولی نکردم، جیغ ولی نکشیدم، آرام نشستم و به بیرون خیره ماندم. و یک موقعی هواپیما بلند شده بود. سربرگرداندم ونکوور را ببینم ولی در میان ابر شناور بودیم. به جلو خیره ماندم و یک موقعی فقط برای یک لحظه نمایی از حومه‌های شرقی شهر را دیدم و تمام.
همه‌اش همین، یک لحظه نمایی از شهر پخش شده بر زمین و چراغ‌های خانه‌ها، آخرین تصویر از سه سال و نیم – یا کمی بیشتر – از زندگی‌ام.
یک موقعی به خودم آمدم و یادم آمد وقتی از ایران هواپیما بلند شد، وقتی هواپیما چرخید و البرز را برای یک لحظه دیدم و بعد دیگر فقط دورتر می‌رفتم. یک وقتی از مهماندار خواستم دو تا بطری کوچک شراب سفید بهم بدهد و یکی را جلوی تو گذاشتم که خوابت برده بود و وقتی بطری را باز کردم، دریاچه ارومیه زیر پایمان بود، نیمه‌جان، آزرده‌خاطر، مثل صورت مضطرب من که چه می‌شود.
چه قرار است بشود؟
یادم آمد وقتی هواپیما از استانبول بلند شد و همراه جمع دوست‌ها بودم. و چند ساعت دوباره هواپیما بلند شد و این بار راهی ونکوور بودیم و این‌قدر فهرست موسیقی دستگاه کوچک پخش موسیقی‌ام را تکرار کردم که باطری‌اش تمام شد و بعد در صدای محو آدم‌ها و هواپیما منتظر ماندم تا به خانه تازه برسم.
یک بار فقط از پنجره بیرون را نگاه کردم و یک لحظه گرینلند را دیدم، از شمالش رد شدیم و به کانادا نزدیک.
این مرتبه ولی از جنوب گرینلند رد شدیم. طول اقیانوس آتلانتیک شمالی را طی کردیم.
این مرتبه هیچ‌کسی کنارم نشسته بود.
دو صندلی کنارم خالی بود.
تنها می‌رفتم.
تنها هستم.
یک موقعی، شاید بیست و چهار ساعت بعد بود که از خواب پریدم، به زور ملاتونین چند ساعت – خیلی کوتاه ولی عمیق – خوابیدم و بعد چشمانم در تاریکی خیره بود.
از خودم پرسیدم کجایی؟
یک صدایی ته سرم گفت اروپایی، آمدی دوباره از صفر شروع کنی.
بعد گفت تنهایی.
آره، دوباره از صفر. دوباره تمام زندگی به ابعاد دو تا چمدان و یک کوله‌پشتی کوچک شده. دوباره منتظر اینکه قرار است چه بشود.
این مرتبه همه‌چیز از صفرِ صفر شروع می‌شود. بی هیچ انتظاری، بی هیچ توقعی، منتظر اینکه درنهایت چه می‌شود.
یا به قول سهراب سپهری، همیشه مسافرم.

همیشه.

Saturday, December 30, 2017

دنیا کوچیکه قد یه کاندوم

این را دوستش وقتی گفت که خسته از سر کار برگشته بودم و قرار گذاشته بودیم توی یک کافی‌شاپ نزدیک چهارراه ولیعصر همدیگر را ببینیم.
وقتی رسیدم اول میز کناری‌مان را دیدم و دو دوست عزیز که داشتند سر روز ملی دگرباشی یا رنگین‌کمانی یا تاریخش یا محتوایش یا یکی دیگر از جنبه‌هایش بحث می‌کردند.
مشت برافروخته شایان یادم مانده که به روی میز کوفته شد وقتی داشت نکته‌ای را در همین زمینه باز می‌گفت.
رفتم وسایلم را گذاشتم کنار دوست‌پسرم و با دوستش احوال‌پرسی کردم و بعد سری به دوستان میز کناری تکان دادم و نشستم به صحبت.
بعد دوست‌پسرم توضیح داد که قبل اومدنم دوستش گفته اون پسره رو اون میز کناری می‌بینی؟ - آرش رو می‌گفت – همین اواخر یه تظاهرات بوده و یکی گاز اشک‌آور خورده بوده و این نجاتش داده و سوار مترو کرده رسوندش به جای امن.
دوست‌پسرم توضیح داده بود که اون پسره آرش است و آنی که گاز‌ اشک‌آور خورده هم رامتینه و تا چند دقیقه دیگه اینجاست.
جواب دوست‌مان که دنیا کوچیکه قد یه کاندوم از خاطرم محو نمی‌شود.
حالا از آن دو میز کافی‌شاپ فقط یک نفرشان ایران مانده. بقیه رفتیم. جاهای مختلف دنیا پخش شدیم. دیگر پیرتر از آنی هستیم که مشت بکوبیم به میز و حرف از روز ملی بزنیم.
منم بعد همان یک تجربه رفتن به تظاهرات و اینکه گاز اشک‌آور زدند وسط جمع چهار نفره ما و گاز اشک‌آور غلیظ که از قوطی‌اش می‌پاشید بیرون قورت دادم و تا چهار ساعت سرفه می‌کردم و گریه، دیگر نرفتم به جایی شعار بدهم.
شعارها هم چقدر ساده از زندگی‌ام پاک شدند.
بعد زندگی در سه کشور توی دو قاره دنیا بیشتر از شعار دادن دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم فیلترها را از ذهنم کنار بزنم. به آدم‌ها به شکل یک آدم مستقل نگاه کنم فارغ از اینکه جنس و جنسیت و هویت و گرایش و ثروت و تحصیل و نژاد و مذهب و همه‌چیز دیگرشان چیست.
یاد می‌گیرم بیشتر ببخشم تا عصبانی باشم.
ولی دنیا کوچیکه قد یه کاندوم.
سه روزه فکر می‌کنم ایران بودم چقدر جوش می‌زدم. مثل سال ۸۸ که صبح و شب نگران بودم. بیشتر از همه اینکه آدم‌های دور و برم سالم از این موج خشم بیرون بیایند.
حالا همه آن آدم‌های دور و برم را به واسطه مهاجرت از دست دادم. کشورم را، خانواده‌ و فامیلم را، آرزوها و آینده را کنار گذاشتم و کشورم را عوض کردم.
وقتی هم به اجبار مهاجر شدی نه به انتخاب، درک این شرایط خیلی سخت‌تر می‌شود.
اینجا، در ساحل غربی کانادا، بعد پنج سال که ایران نیستم، هنوز ساده نیست نگاه کنم به دور و برم خودم و بگم پایه‌های زندگی جایگزین شده‌اند – هنوز نشده‌اند.

همچنان چشم می‌بندی و خواب می‌بینی ایران هستی و دست می‌اندازی روی شانه یک دوستت و حرف می‌زنید و در کنار تمام بدبختی‌ها و نگرانی‌ها و بی‌پولی‌ها، چقدر خوشبختی.

Thursday, December 28, 2017

وحید

کانال تلگرامی که باز کردم هم اینجاست


به وحید فکر می‌کنم و مثل همیشه موقع فکر کردن به اولین پسری که توی زندگی‌ام لخت به آغوشش گرفتم، بلافاصله باید به خودکشی هم فکر بکنم. بعد هم تصویر برف جلوی چشمم بیاید و آن روز صبح که سعی کردم خودم را جلوی یک ماشین بیاندازم و بمیرم، ولی نتوانستم.
از آن روز تا امروز خودکشی مثل یک احساس معمولی زندگی، چیزی شبیه به نفس کشیدن، همراهم مانده. بعضی وقت‌ها تشدید می‌شود، بعضی وقت‌ها گوشه‌ای آرام می‌گیرد.
ولی هنوزم بعد سال‌ها می‌توانم لب‌های وحید را بر روی لب‌هایم حس کنم.
نمی‌دانم کدام‌مان اول صورتش را جلو آورد.
وقت نماز اجباری سال اول دبیرستان بود و ما نرفتیم. فرار کردیم و بعد برگشتیم به کلاس درس. نشستیم به وراجی. یک موقعی سرش را گذاشت روی نیمکت. سرم را گذاشتم روی نیمکت چوبی دو نفره دبیرستان. یک موقعی همدیگر را می‌بوسیدیم.
می‌توانم شورمزگی همراه اولین بوسه را به خاطر بیاورم.
برف را هم همین‌طور.
اینکه چند روز بعد یکی دو تا یادداشت را معلم تربیتی مدرسه لای دفترم پیدا کرد و به رابطه ما پی برد. اصلا یادم نیست چی را وحید بر رویشان نوشته بود. نمی‌دانم چرا آنها را نگه داشته بودم. یادم نیست چی شد این آقای معلم دفترم را برداشت و کاغذها را توی جیبش گذاشت.
و بعدش فقط توی راهرو بهم گفت برو دفتر، اخراجت می‌کنیم.
و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از ساختمان خارج بشوم و بدوم.
آن روز خودم را نکشتم. از مدرسه هم اخراج نشدم. پدرم آمده بود به ساختمان دبیرستان و معلم تربیتی را تهدید کرده بود مو از سرم کم شده باشد جرواجرش می‌کند.
چند هفته بعد برای اولین مرتبه در ساختمان نمازخانه مدرسه تن لخت وحید را به آغوش کشیدم. چند روز بعدش در یک کلاس خالی همان دبیرستان برای اولین مرتبه با هم خوابیدیم.
ولی هنوز سال‌هاست می‌روم.
دنبال جایی می‌گردم خودم باشم و بتوانم نفس بکشم.
رسیدم به ته دنیا، جایی غرب کانادا.
هنوزم می‌گردم تا خودم باشم.
همین هفته فکر می‌کردم به اینکه یک جایی لازم دارم تا بیشتر بنویسم. یعنی فقط با صدای بلند فکر کنم. نیما هولم داد که این کار رو بکنم.
حالا اینجا هستم و ببینیم چه می‌شود. هرچند احتمالا هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. ولی شاید یک مرتبه دیگر با خودکشی‌ام کنار بیایم و یک روز دیگر شب به صبح برسد.