Sunday, July 23, 2017

بچه‌های میهمانی

صحبتم را قطع کردم، سربرگرداندم و آرام گونه‌اش را بوسیدم، بر گوشش زمزمه کردم چقدر عوض شدی. سربرگرداندم و دوباره صحبتم را ادامه دادم. وقتی دوباره بر مبل نشستم و جام شراب را به لب گرفتم، فکر کردم چه شد؟ تصویرها مثل یک رگبار از جلوی چشم‌هایم رد شدند و بعد آرام گرفتند.
تورنتو از پنجره تا دوردست امتداد پیدا می‌کرد، ما اینجا نشسته بودیم، مثل چهار، پنج سال پیش، شهر ولی عوض شده بود. کشور هم عوض شده بود. ما هم تغییر کرده بودیم. تو ولی اینجا نبودی.
تو دوازه، سیزده‌ها هزار مایل دورتر جایی نشسته بودی – اینجا به نیمه‌شب نزدیک می‌شد، آنجا به ظهر. تو توی فردا بودی، من توی دیشب بودم.
وقتی تصویرها دیگر واقعا آرام گرفته بودند، برگشتم و به بقیه گفتم که یک لحظه احساس کردم «تو»‌ را دیده‌ام وارد اتاق شدی، سمتم آمدم و گذاشتی صورتت را ببوسم.
اشاره کردم به دوستم و گفتم چقدر شبیه به الان تو است و بعد اشاره کردم به تو و گفتم چقدر شبیه به گذشته‌ات است.
بقیه‌اش را دیگر نگفتم. نگفتم چقدر برایم سخت است که توی یک زمان، توی یک مکان باقی بمانم.
این را توی کالج متوجه شدم، وقتی مرتب نوشته‌هایم برمی‌گشت و یک تذکر همیشگی بر رویشان بود و می‌خواست تا «از زمان حال استفاده کنم.» هفته‌ها طول کشید و متن‌ها مرتب برمی‌گشت تا بفهمم که من اصلا درکی از زمان حال ندارم.
چون زمان حال که وجود ندارد – حداقل در من وجود ندارد. همیشه تکه‌های آینده و سایه‌های گذشته سنگین کرده‌اند بر آنچه که می‌گذرد.
اینجا توی اتاق هم همین بود – من بودم، گذشته، تو، خیابان‌های مشهد،‌ یا یک شهر دیگر، یا گوشه یک اتاق،‌ وقتی با هم حرف می‌زدیم. تو هم حرف می‌زدی، تو که همیشه ساکت می‌ماندی هم حرف می‌زدی.

تورنتو همیشه حس می‌کنم خیس هستم.
خیس از عرق و شرجی هوا، یا باران‌های واقعی یا نم نمی ملایم که بقیه می‌روند یک گوشه قایم می‌شوند و من کلاه راگبی‌ام را برعکس می‌گذارم و تعجب می‌کنم و می‌گویم، ولی این که باران نیست – توی استانداردهای کانادایی که باران نیست.
یا خیس هستم از موج خاطره‌ها که ازم گذشته.
اینجا بوها، رنگ‌ها، خیابان‌ها، حتی قطار زیر زمین، آدم را یک گوشه دیگر می‌کشاند.
یک مرتبه فکر می‌کنی توی استانبول هستی، برمی‌گردی و دنبال آدم‌های زندگی‌ات می‌گردی و نیستند. یا توی آنکارا هستی، یا دنیزلی، یا تهران، یا مشهد، یا بوشهر، یا انزلی، یا رشت، یا یک جایی توی جنگل‌های تالش، یا

وقتی رفتم، توی خیابان نیمه شب تورنتو راه می‌رفتم، به جز خستگی و کمبود خواب و اینکه روی پاهایم بند نبودم، به این فکر می‌کردم که چرا تو را نبوسیدم. فکر کردم به اینکه دلم می‌خواست همان‌طور که نشسته بودی، مثال همان موقع که توی اتاق خانه مشهد بودی، سر خم کنم و لب‌هایت را به لب بگیرم.
اینجا دلم می‌خواهد آدم‌ها را به لب ببوسیم و نمی‌بوسم. نمی‌دانم چرا این حس را دارم که باید سلام بگویم و خداحافظی کنم، به سبک مشهد، وقتی مهم نبود کدام خیابان شلوغ و یا خلوت باشد، دست می‌انداختیم دور گردن همدیگر و لب‌هایمان را مزه می‌کردیم.
ولی اینجا مثل دیروز صبح است، به طعنه مرتب می‌گویم من که آخرسرش باکره برمی‌گردم به غرب.
اینجا هم مثل گذشته است،‌ دوباره توی شرق هستم و یک امید ته وجودت هست که باید به غرب بروی. همین چند روز دیگر بلیط پروازم را دارم، به اوج آسمان می‌روم و بعد به غرب می‌رسم. به غرب‌ترین نقطه‌های غرب می‌رسم – و آرام می‌گیرم.
در غار خودم، جلوی پنجره‌هایی که به درخت کاج باز می‌شود، توی سروصدای پرنده‌های صبح، پرنده‌های بعدازظهر، پرنده‌های غروب، دوباره پیش خودم برمی‌گردم.


Thursday, July 20, 2017

گنجه چیست؟


همین مقاله را در صفحه دگرباش وب‌سایت رادیو زمانه بخوانید

گنجه (closet) به خلوت و فضای امن ساخته شده در حریم روانی و شخصی یک فرد متعلق به جامعه دگرباشان جنسی (خواه همجنس‌گرای مرد و یا زن، دوجنس‌گرا، تراجنسیتی یا ترنس‌جندر، میان‌جنسی، کوییر و غیره) گفته می‌شود که در آن او با خودش و معدود افرادی که از گرایش و یا هویت جنسی‌اش خبر دارند، راحت است. بیرون گنجه جایی است که فضای امن نیست و فرد دگرباش جنسی هنوز موضوع گرایش و یا هویت جنسی‌اش را برای دیگران آشکارسازی نکرده است.

ریشه این اصطلاح به قرن بیستم میلادی برمی‌گردد، وقتی به خصوص در نیمه دوم آن، این سنت در جامعه رنگین‌کمانی باب شد تا افراد به خانواده، دوستان، همکارها، همکلاسی‌ها، خانواده و فامیل بگویند که چه هویت و یا گرایش جنسی‌ای دارند.

بدین شکل، آدم‌های این جامعه به دو بخش کلی تقسیم شدند: آنها که هنوز درون گنجه هستند، درب را بسته‌اند و نزدیکان و جامعه پیرامونی هم یا نمی‌دانند، یا به روی خودشان نمی‌آورند. آنهایی که بیرون گنجه هستند اما درب را باز کرده‌اند، بیرون زده‌اند و  گرایش جنسی و هویت جنسیتی‌شان برای بقیه آشکار کرده‌اند.

از اسکار وایلد تا هاروی میلک

از «شاهزاده غمگین» تا «چهره دوریان گری » اسکار وایلد، شاعر و داستان‌نویس ایرلندی، را هنوز هم بر پرده سینما و تلویزیون می‌توان مشاهده کرد، ولی یکی از مشهورترین سخنران‌های زمانه، شهره میهمانی‌های انگلستان و آمریکا، در انزوا، تبعید و اندوه در فرانسه درگذشت.

اسکار وایلد شاید یکی از اولین چهره‌های جهان معاصر بود که دل‌نگران این نماند تا بقیه بدانند او با همجنس خودش هم می‌آمیزد. آن‌قدر هم در برون‌آیی از گنجه همه‌جنس‌گرایی‌اش بی‌پروا بود که عاقبت یکی از اشراف‌زاده‌های بریتانیا او را به دادگاه خواند، چون می‌گفت پسرش را بی‌آبرو کرده است.

در آن زمان، در اواخر دوران ملکه ویکتوریا، رابطه با همجنس‌ در بریتانیا مجازات زندان داشت و وایلد را در ابتدا به زندان انداختند. بعد از آزادی‌اش هم او را از خانه و کشورش تبعید کردند و گفتند هرگز به سرزمین مادری‌اش پا هم نگذارد تا زنده بماند.

هرچند این شروع موجی شد تا درب گنجه‌ها باز بشود، افراد بیرون بیایند و بگویند: فقط وایلد نیست، من هم هستم.

از پزشکان مشهور اروپایی تا دیگر چهره‌های فرهنگ، هنر و سیاست به تدریج خودشان را نشان بقیه دادند تا بگویند به وایلد ظلم کردید، ولی همه ما را که نمی‌توانید حبس بکنید، چون زندگی اجتماعی‌تان در کل متوقف می‌شود.

البته موج اصلی آشکارا صحبت کردن از گنجه‌ها و سپس بیرون زدن از آن را فعال‌های حقوق دگرباشان جنسی در آمریکای شمالی و اروپای غربی، در نیمه دوم قرن بیستم میلادی شروع کردند. نماد این موج هم هاروی میلک است، بخصوص بعد از آنکه شان پن نقش او را در یک فیلم پرمخاطب به اسم «میلک» بازی کرد.

میلک اولین سیاستمدار امریکایی است که آشکارا همجنس‌گرا بود و در یک انتخابات محلی، توانست رای کافی از مردم بگیرد و یک سمت رسمی را کسب کند. او رودررو و در مبارزه با موج همجنس‌گرا هراسی، از همه خواست از گنجه‌هایشان بیرون بزنند و اجازه ندهند قانونی رای مردم را کسب کند که زندگی افراد دارای رابطه با همجنس را در کالیفرنیا بشدت محدود می‌کرد.

میلک معتقد بود از یک آدم معمولی که قهوه بقیه را در یک روستا سرو می‌کند، تا پزشکی که مشهور به درمان‌های خارق‌العاده‌ است، افراد جامعه دگرباشان جنسی همه‌جا هستند. در هر روستا، شهر و محله‌ای که نگاه بکنید هم هیچ فرقی نمی‌کند. همه‌جا در خفا افراد این جامعه پنهان هستند.

برای همین میلک و همراهانش معتقد بودند باید این افراد خودشان را به بقیه نشان بدهند، نقش اجتماعی‌شان را قبول کنند و کثریت خودشان را آشکار کنند تا بتوانند به حقوقی برابر دست پیدا کنند.

آنها بی‌راه هم نمی‌گفتند. مثالش مدیرعامل امروز شرکت اپل که از برجسته‌ترین چهره‌های تجارت معاصر است و آشکارا همجنس‌خواه است. در کنار او فهرست بلندبالایی از چهره‌های برجسته هنر، سرگرمی و سیاست در کنار بزرگان علم، فرهنگ و حتی مذهب در بسیاری کشورها برون‌آیی کرده‌اند. آنها هر روز به جامعه‌شان یادآور می‌شوند که سرکوب اگر نباشد، انواع گسترده‌ای از هویت‌ها و گرایش‌های جنسی واقعا دارند در هر گوشه و کنار ما زندگی می‌کنند.

انواع گنجه

همان‌طور که روحیات هر فرد متفاوت از دیگری است، گنجه‌های افراد هم متفاوت از همدیگر است. برای همین فهرست جامعی از انواع گنجه در دست نیست. ولی می‌شود فهرست‌های کوچکی از محبوب‌ترین انواع گنجه عرضه کرد.

این یکی از این فهرست‌هاست. البته این فهرست ترجمه یک متن معتبر منتشر شده در یک ژورنال علمی نیست، بلکه جمع‌آوری مثال‌های مختلف مطرح و همچنین نمونه‌های مطرح در فرهنگ خیابان دگرباشان جنسی فارسی زبان است:

گنجه شیشه‌ای: 

به فردی گفته می‌شود که فکر می‌کند توی گنجه است، ولی همه عالم خبر دارند که او چه هویت و یا گرایش جنسی‌ای دارد. به اصلاح می‌گویند طرف توی گنجه شیشه‌ای زندگی می‌کند. مثلا دیوار دور خودش کشیده، ولی این دیوارها از جنس شیشه‌ای هستند و بقیه همه‌چیز را آشکارا از ورای آن می‌بینند. شیشه‌ها البته ممکن است کمی مات و کدر باشند یا اینکه شفاف واضح باشند.

گنجه بسیجی تسبیحی:

به گنجه‌ای گفته می‌شود که با نمادهای مذهبی آراسته شده است. فرد درون آن هم تمایلات قوی مذهبی دارد؛ مرتب به معبد – خواه مسجد، کلیسا، کنیسه و غیره – می‌رود. در برنامه‌های عمومی با نمادهای آشکار مذهبی شرکت می‌کند و برای خودش یک پا واعظ است. شکل‌های مختلف این گنجه به خصوص در کشورهایی مانند ایران باب هستند که اگر فرد چهره مذهبی داشته باشد، راحت‌تر می‌تواند باب دل خودش زندگی کند.

گنجه همجنس‌هراس درونی:

به فردی گفته می‌شود که در انکار واقعیت وجودی‌اش از آن طرف پشت بام افتاده باشد. به‌جای اینکه خودش را تحت شرایط محیطی که در آن زندگی می‌کند قبول کند، تبدیل به آدم عصبی می‌شود که مرتب به بقیه گیر می‌دهد و گیرهایش لبریز از هراس از روابط همجنس‌خواهانه یا دیگر انواع گرایش‌ها و هویت‌های جنسی است.

گنجه خوش‌هیکلی:

به فردی گفته می‌شود که متمرکز ورزش می‌شود و با بدنی ورزیده خودش را به بقیه نشان می‌دهد، هرچند نمی‌گذارد هویت و یا گرایش جنسی‌اش آشکارا بشود.

این مدل گنجه بخصوص برای افرادی خوب است که دوست دارند بقیه را دید بزنند. ورزش کردن، حمام قبل و بعد آن، همچنین باشگاه‌هایی که امکان شنا داشته باشند، فضای نظربازی را باز می‌کنند و همچنین امکانات کافی برای تماس‌های پیش‌بینی نشده را عرضه می‌کنند.

گنجه خوش‌پوشی:

به افراد کمال‌گرایی گفته می‌شود که هویت و یا گرایش جنسی‌شان را نشان بقیه نمی‌دهند، ولی سبک فردی‌شان را چنان پرورانده‌اند که به هر کجا پا بگذارند، بقیه بلافاصله تفاوت را احساس می‌کنند. این سبک فردی هم بیشتر از همه در لباس،‌ پوشش، عطر و مدل مو خودش را نشان می‌دهد.

گنجه بُکن محل:

به فردی گفته می‌شود که پنهان‌کاری هویت و گرایش جنسی خودش را به تعدد روابط جنسی بسط داده است.  او برای اینکه به بقیه نشان ندهد در واقعیت چه جور آدمی است، در هوشیاری و مستی، با همه آدم‌های ممکن رابطه جنسی دارد و به اصطلاح، بُکن محله شده است. تا بدانجا که بقیه برایشان سئوال هم پیش نمی‌آید که او چرا هم با جنس مخالف می‌خوابد، هم با جنس موافق می‌لاسد.

گنجه اشتراکی:

به حداقل دو فرد گفته می‌شود که هر دو به هویت و گرایش جنسی همدیگر مطلع هستند، ولی برای آنکه دهن مردم را ببندند، همچنین از فشارهای سنگین خانواده، جامعه و مذهب هم خلاص بشوند، با هم رابطه مصلحتی دارند.

به اصطلاح، یکی ریش آن یکی جلوی بقیه می‌شود. ممکن است این دو فرد با هم ازداوج هم کرده باشند، ولی در خفا هر کدام در گنجه خودشان و به راه خودشان، با دیگران می‌آمیزند و عشق می‌ورزند.

گنجه مجازی:

به فردی گفته می‌شود که حتی ممکن است ازداوج سنتی مخالف هویت و یا گرایش جنسی‌اش داشته باشد، در واقعیت هم آدم معمولی جامعه باشد و نقش‌های اجتماعی‌اش را کامل ادا می‌کند. ولی همه‌چیز در یک فضای امن مجازی بیرون می‌زند.

این گنجه فقط در اینترنت و در خفا و در مراقبت انواع نرم‌افزارهای مختلف ممکن می‌شود و بیشتر از همه هم برای افراد خیلی جوان یا خیلی مسن مرسوم است. هرچند پیش از برون‌آیی، در جامعه مدرن امروزی، همه افراد دوره‌ای کوتاه یا بلند را توی این گنجه مجازی سپری می‌کنند.

گنجه معمولی:

همانند اتاق یک نفر، این گنجه‌ای است برای یک فرد که به سلیقه خودش کارهایی در آن کرده. ولی در مقایسه با بقیه اتاق‌های آدم‌های دیگر دنیا، چندان به چشم نمی‌آید. در اینجا فرد با معمولی بودن، تفاوت خودش را پنهان نگه می‌دارد.

این مرسوم‌ترین مدل گنجه در سرتاسر دنیاست و بقیه مردم هم خیلی راحت متوجه نمی‌شوند که این یک اتاق نیست، بلکه یک گنجه است و یک نفر هم تویش قایم شده و برای خودش فضای امنی درست کرده است.

راه‌های خلق گنجه و بیرون زدن از آن

همان‌طور که هر انسانی به شکل‌های مختلفی روحیاتش را رشد می‌دهد، گنجه‌ها هم به شکل‌های مختلف خلق می‌شوند. ولی چند گام کلی در تقریبا تمامی خلق گنجه‌ها، حبس در آن و بیرون زدن از آن طی می‌شوند.

پرسش از خود:

فرد رنگین‌کمانی، اول از همه در هنگام خلق گنجه با خودش روبه‌رو می‌شود. از بچگی‌اش دور شده و به نوجوانی‌اش نزدیک می‌شود و کلی پرسش دارد که داده‌ها و روابط سنتی، مذهبی و مرسوم جامعه جوابگویش نیستند.

مثالش این سوال که آیا من همجنس‌خواه هستم؟ آیا من واقعا مرد یا واقعا زن هستم؟ این‌ها نشانه خیلی واضحی است که فرد احتمالا متفاوت از بقیه است و این سوال‌ها، شروع شکل‌گیری گنجه می‌شود.

رو راستی با خود:

برای بعضی‌ها خیلی سریع و برای برخی خیلی کند این مرحله طی می‌کنند. ولی چند ساعت طول بکشد یا چند دهه،‌ فرد بالاخره با هویت و گرایش جنسی‌ خودش کنار می‌آید و خودش، خویشتن را قبول می‌کند. در زمان قبولی خود است که گنجه هم کامل دور او شکل گرفته و فضای امنی مهیا می‌کند تا برای دل خودش باشد و با خویشتنش حسابی حال کند.

دعوت به درون گنجه:

فرد بعد از آنکه فضای اطرافش را سنجید و بخصوص در زمانه معاصر، از طریق اینترنت، اطلاعات کافی را کسب کرد است که به دنبال یافتن افراد دیگری می‌گردد تا آنها را به درون گنجه دعوت کند.

ممکن است یک فرد فامیل و خانواده باشد یا یک دوست صمیمی، فرد فقط می‌خواهد به او نشان بدهد که واقعا کیست. در اغلب مواقع، فرد فراتر از آشکارسازی، به دنبال روابط عاطفی و یا جنسی هم می‌گردد و با دعوت دیگران به درون گنجه،‌ امیدوار است تا از یک بوسه ساده تا یک آمیزش جدی، گام به گام همه‌چیز را تجربه کند.

گشودن درب گنجه:

وقتی آدم‌های مختلف به درون گنجه آمدند و رفتند، وقتی هم که فرد اطمینان حاصل کرد که اوضاع مناسب است، شرایط را دقیق سنجیده است و حالا وقتش شده، درب گنجه را باز می‌کند.

بعضی مواقع فقط به یک گروه اجتماعی، مثلا فقط خانواده یا فقط دوستان نزدیک یا فقط همکارها، بعضی‌وقت‌ها هم آشکارسازی یک جا است. مثلا یک پست فیس‌بوکی که بگوید آره من هم دوجنس‌گرا هستم و خیلی هم از این وضعیت راضی و خوشحال و خجسته‌ام.

البته در برخی موارد هم درب گنجه به زور لگد بقیه باز می‌شود. این به خصوص در مواردی پیش می‌آید که بقیه به عمد یا از روی سهو متوجه چیزی می‌شوند و درنهایت به قلدری، سوءاستفاده و تبعیض بر علیه فرد درون گنجه روی می‌آورند.

این بحث مفصلی است که در قسمت‌های بعدی این مجموعه و در مطلب «برون‌آیی چیست؟» بیشتر در موردش صحبت خواهیم کرد.

Saturday, July 08, 2017

چند قلب توی آسمان

وسط آتش‌بازی ۱۵۰ سالگی کانادا، روبه‌روی منظره داون‌تاون ونکوور بود که فهمیدم همه‌اش برای رسیدن به همین چند لحظه است: وقتی دست انداختی دور گردن دوست وایتت و چند تا قلب سرخ مابین نورهای وسط آسمان شکل می‌گیرد و عضله‌های دستت و عضله‌های شانه دوستت برای چند لحظه سفت‌تر می‌شوند تا بعد به نرمی تمامی لحظه‌های خوشحال زندگی بشوند.
از ظهر زده بودیم بیرون، سوار قطار آسمانی اینجا شده بودیم و از بالای سر خانه‌ها و در منظره کوه رسیدیم به ایستگاه خیابان اصلی – جایی که بساط پهن بود و موسیقی می‌نواختند. پیاده شدیم تا قارچ جادویی و ماری‌جوآنا بگیریم – توی برنامه‌مان نبود، ولی خب، بساط پهن بود.
اینجا هر دوتایش غیر قانونی است هنوز – ماری‌جوآنا سال دیگر قانونی می‌شود، الان مصرف پزشکی‌اش با نسخه قابل‌قبول است. ولی خب، مردم بعضا انتخاب می‌کنند یک سری قوانین را همگی رعایت نکنند. برای همین توی منطقه خاکستری ونکوور پلیس افراد را برای خرید و فروش ماری‌جوآنا و امسال آن بازداشت نمی‌کند – مگر به بچه جنس بفروشند.
از دو تا بچه جنس خریدیم – دو تا پسر نوجوان وایت کانادایی پانزده، شانزده ساله. یکی‌شان رد زخم دستش را نشانم داد و گفت بعد عمل خودش مرتبط می‌کشد. ازش وای‌فای خریدیم: مخفف آتش سفید به انگلیسی. بعد هم برگشتیم سمت غرفه‌ای که قارچ می‌فروخت و یک پاکت قارچ برداشتیم.
بعد هم دوباره سوار قطار بودیم و یک موقعی هم از شهر زده بودیم بیرون – هرچند وسط شهر بودیم – و توی جنگل بارانی استنلی پاک، مابین درخت‌ها می‌چرخیدیم، من دنبال پرنده‌های جنگلی بودم. آخرش هم به یک جغد سفید بی‌خیال رسیدیم که نشسته بود و دنیای اطرافش را منگ نگاه می‌کرد و منتظر تاریکی بود تا بتواند چنگال‌های وجودی‌اش را بیرون بیاندازد و سلطنت کند.
داستان قارچ هم همان داستان همیشگی خوردن است: می‌خوری و هیچی احساس نمی‌کنی. از همدیگر می‌پرسی، تو های شدی؟ خب،‌ البته که نه. دوباره می‌خوری، دوباره می‌پرسی،‌ البته هنوز هم هیچی حس نکردی. درست هم نمی‌فهمی زمان چقدر گذشته. دوباره می‌خوری و بعد یک موقعی مثل من می‌بینی تنها هستی، نمی‌دانی کی از بقیه جدا شدی، یک مدل تازه قارچ پیدا کردی که قهوه‌ای است که به تنه درختی پیر چسبیده.
مثل وصله‌هایی که به دامن درخت آویخته باشند.
خیره‌شان می‌شوی و بعد یک مرتبه قارچ لگد می‌زند و می‌نشینی روی زمین و خنده‌ات می‌گیرد. بعد بازی نور است و رنگ، دوربین دستت گرفتی چون این جور موقع‌ها می‌شود بهترین عکس‌ها را بگیری – چون وجودت دنبال نور می‌دهد و  عکاسی در معنای کلمه‌ای خودش به یونان باستان برمی‌گردد تا به فارسی ترجمه بشود:‌ نوشتن با نور یا به انگلیسی فوتوگرافی باشد. فوتو همان نور است و گرافی همان نوشتن. وقتی توی دست‌های قارچ هستی و درون و بیرونت را ماساژ می‌دهد، می‌شود روحت را فدای نور بکنی و بعد فردایش است که می‌بینی بهترین عکس تمام تابستان از اردک و جغد و قورباغه را گرفته‌ای.
یک موقعی هم دوربین را گذاشتی کنار و یک ساعت پیاده رفته بودید تا یک جایی در منظره جنگل بنشینی که داون‌تاون درست روبه‌رویت باشد و منتظر آتش‌بازی باشید.
ولی سفر قارچ جادویی دو مسیر متفاوت دارد: اگر حواست نباشد، خودت جلوی خودت می‌آید، دستت را می‌گیرد و خیلی وسوسه می‌شوی تا به درونت سری بزنی. اوه مای گاش! هرگز این کار را نکن. خودت تو را به یک جاهای خیلی تاریکی توی خودت می‌برد که اصلا نمی‌دانی وجود دارد.
دوست وایت گوش نکرده بود و در اولین تجربه قارچ، توی یک جاهای تاریک درونی‌اش بود و وسط جمع، گریه‌اش گرفته بود. نشسته بود مثل یک بچه سه ساله و بغض داشت.
من توی مسیر مخالف رفته بودم، از خودم زده بودم بیرون. از آدم‌ها زده بودم بیرون. شده بودم یک قارچ روی درخت. شده بودم یک جغد روی درخت. عقاب بی‌خیال روی درخت عقاب‌نشین کهن بی‌برگ شده بودم. خزه‌هایی بودم روی زمین رشد می‌کردند. اردک‌های وحشی کنار آب بودم. قورباغه‌ای بودم دنیا را می‌پایید. 
یک موقع بغض بچه را دیدم و برگشتم، جلویش زانو زدم و همراهش شدم که برگردد به اینجا، به این نقطه، منتظر آتش‌بازی وسط جمع. نشسته بودیم توی علف‌ها – دور تا دورمان شاخه‌های گل بود. حشره‌هایی که برایمان مهم نبودند داشتند روی پوست‌مان قدم می‌زدند – نیش هم می‌زدند. بگذار خون مزه کنند، چرا که نه.
یک موقعی توی راه برگشت به زمین بود که بچه برگشت و بهم گفت این منظره را می‌بینی، برج‌های خوشبختی که اکثر چراغ‌های روشن‌شان در حقیقت اداره‌ها و شرکت‌هایی است که کسی تویشان نیست ولی هنوز روشن هستند.
گفت می‌بینی چقدر این منظره تهی است – هوا سرد بود. برای همین به هم چسبیده بودیم. 
بعد که آتش‌بازی شروع شد، وقتی آن قلب‌ها به آسمان بود، فکر کردم این برای سکس نیست، برای دوستی هم نیست، برای عشق هم نیست – فقط برای رسیدن به این لحظه است. به وقتی که حفره‌های خالی درونت را پهن کنی کنار بقیه و بعد هم بی‌خیال‌تر بشوی.

یک موقعی گفت نتفیلیکس را قطع کنی، قطع کردم. گفت برویم توی اتاق‌خواب. گفتم ولی کسی ما را نمی‌بیند – ببیند هم مگر چقدر مهم است توی این بعدازظهر وسط هفته؟ ولی آرام نشد تا وقتی به اتاق رفتیم، درب را بست، پرده را چک کرد. بعد وقتی لخت شدیم آرام گرفت. بعد هم کم کم شد دستش را بگیری، توی آپارتمان لخت باشید. 
این زندگی خارج است که همیشه آدم‌ها طوری بهش نگاه می‌کنند، انگار که مرغ همسایه واقعا غاز باشد – حتی در مورد آدم‌هایی که توی همین سرزمین متولد شده‌اند هم پنهان کاری هست.
توی آپارتمانش بودیم، ماری‌جوآنا دود کردیم و یک موقعی توی بغل همدیگر بودیم ولی برای سکس باید می‌رفتیم توی اتاق خواب، اجازه گرفت چراغ خاموش باشد و نور از بیرون بیاید. وقتی می‌دانست توی تاریکی است که آتشی شد. تا قبلش مثل یک بچه سر به راه بود.
آخر توی عمق وجود آدم حفره‌هایی است که هرگز نمی‌شود پرشان کرد – ولی توی لحظه‌های وسط آتش‌بازی، یا روی تخت وقتی گردن هم را می‌بوسید و یکی درون دیگری است، می‌شود ازشان گذشت، می‌شود رهایشان کرد و جایی دیگر بود.
شاید هم من خیلی ناامیدم – نمی‌دانم. 
ولی زندگی می‌گذرد – توی روزهایی که بارانی است، یا آفتابی، یا فقط خیلی ساده ابری است.

Friday, June 02, 2017

پدوفیل و سرهای تا ابد به گوشه‌ای دیگر خیره مانده



وقتی هم به نگاه جنسی ناخواسته یک انسان بالغ به یک بچه فکر می‌کنم در ذهنم بلافاصله یک اتوبوس شلوغ در شهر مشهد شکل می‌گیرد و کلی آدم که تا ابد سر برگردانده‌اند و به گوشه‌ای دیگر خیره مانده‌اند

واقعیت را بگویم، هرگز مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتم، ولی سوءاستفاده جنسی را یک مرتبه تجربه کردم. در نوجوانی‌ام، اولین مرتبه در سال‌های دوران راهنمایی اجازه پیدا کردم تا تنهایی بیرون بروم. این یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌هایم هم رفتن به پارک ملت بود. اینکه پیاده یا سوار اتوبوس بروم، قدم بزنم و برگردم

یک روز بعد از ظهر تابستان، سوار اتوبوس شدم و بر روی صندلی نشستم. اتوبوس هم به تدریج شلوغ‌تر شد. یک موقعی متوجه دو دست شدم که یکی بر پشتم پایین آمده است و دیگری بر سینه‌ام قرار گرفته. خالکوبی روی دست را هم فراموش نمی‌کنم. مردی فراتر از پنجاه ساله توی یک اتوبوس شلوغ در یکی از مذهبی‌ترین شهرهای ایران برای حدود ده دقیقه داشت مرا می‌مالید. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، تنها چیزی که در خاطرم مانده، خالکوبی بر روی مچ دست اوست و آدم‌هایی که هیچی نگفتند، خیره به نقطه‌ای دیگر نگاه کردند

می‌گویند آنچه در کودکی و نوجوانی بر سر آدم بیاید، طوری آدم درون را تغییر می‌دهد که به زحمت می‌توان خیلی‌چیزها را دیگر از درون زدود. بعد از آن روز هم این تصویر در گذر سال‌ها برایم باقی مانده: تو تنها هستی، هر اتفاقی که بیافتد،‌ بقیه کمکت نمی‌کنند

برای من، آدم‌های توی اتوبوس که ساکت باقی ماندند،‌ بیشتر از مردی که مرا می‌مالاند، در آنچه اتفاق افتاد مقصر هستند. آنها ساکت باقی ماندند و اجازه دادند تا این اتفاق بیافتد. من نمی‌دانستم دارد چه می‌شود، ولی آنها به عنوان آدم‌های عاقل و بالغ جامعه باید می‌دانستند. آنها باید می‌دانستند و باید جلوی این اتفاق را می‌گرفتند. ولی این کار را نکردند. آنها اجازه دادند تا آن مرد تا آنجا که دلش می‌خواهد مرا بمالد. آنها اجازه دادند تا او دستش را داخل پیراهن من فرو کند و بدنم را فشار بدهد. آنها فقط سر برگرداندند و به یک نقطه دیگر نگاه کردند

دو روز این فایل ورد روبه‌رویم باز بود تا عاقبت توانستم این خطوط را تایپ کنم. امروز به این فکر می‌کنم که چرا من نمی‌دانستم؟ چرا کسی در مورد سکس، هویت و گرایش جنسی و تمام موارد مرتبط به آن به من آموزش نداده بود؟‌ بگذارید سوال را طوری دیگر بپرسم:‌ چرا خانواده،‌ فامیل، دوستان و تمام آدم‌های جامعه در مورد سکس آموزش ندیده‌اند؟‌

امروز،‌ نزدیک به دو دهه از آن روز گذشته است، ولی آیا واقعا چیزی عوض شده؟ به نظرم فقط اینترنت آمده و بدون اینکه روش‌های مناسب آموزشی در جامعه نهادینه شده باشند، مجموعه‌ای از داده‌های درست را در کنار کلی چرت و پرت قرار داده و به خورد ما داده است

تا بدین حد که الان باید یک راهی پیدا کنیم تا آدم‌های جامعه بدانند پورن، فیلم آموزش سکس نیست و اینکه نباید هر چیزی آدم در پورن دید، به تختخواب زندگی‌اش بیاورد. راستش را بگویم،‌ فکر نمی‌کنم اگر من همین‌امروز یک پسربچه نوجوان بودم و در مشهد سوار اتوبوس می‌شدم، کسی عکس‌العملی متفاوت از گذشته نسبت به مردی نشان می‌داد که داشت مرا می‌مالاند. البته احتمال این وجود دارد که یک نفر ویدیویی از این سوء استفاده جنسی بگیرد و در یک وبسایت یا شبکه‌های اجتماعی، آن را منتشر کند. ولی باور کنید، هیچی عوض نمی‌شود مگر اینکه بدانیم و اگر متوجه مشکلی شدیم، با صدای بلند اعتراض کنیم

یک لحظه لطفا چشم‌هایتان را ببندید و اگر در کل طول زندگی‌تان،‌ نه خودتان متوجه حضور پدوفیلا در کودکی خودتان، خانواده، فامیل، دوست‌ها و آشناهایتان نشده‌اید، به این نتیجه برسید که یا خیلی غیر واقعی خوش‌شانس هستید یا اینکه یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. در بیشتر مواقع هم یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. چون ما هم مثل آدم‌های توی آن اتوبوس، نشانه‌های آشکار روبه‌رویمان را نادیده گرفته‌ایم و تا ابد به گوشه‌ای دیگر سر برگردانده‌اید و اجازه می‌دهیم یک انسان بالغ بدون اجازه یک انسان نابالغ را در معرض سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار بدهد

Saturday, May 13, 2017

در جستجوی سیاستمدار تراجنسی ایران


متن این مقاله را در صفحه دگرباش وب‌سایت رادیو زمانه بخوانید

سالیان سال است که سنت، مذهب و حکومت ایران به فرد تراجنسی، در نقش یک بیمار نگاه می‌کند که بعد از درمان، می‌تواند به آغوش جامعه بازگردد. اما اگر هویت جنسیتی تراجنسی در ایران «غیرقانونی» نیست، آیا زمان آن رسیده که تراجنسی‌ها وارد سیاست شوند؟
برای پذیرفته شدن، در ایران از تراجنسی‌ها می‌خواهند که مراحل تطبیق جنسیتی را طی کنند و «درمان» کنند.هرچند پیش از آنکه درمانی انجام بدهد، یا درمانی را شروع کند، عضو پذیرفته شده‌ای نیست. در دیدگاه آنان، او در این شرایط، یک بیمار ناآگاه به وضع خود و نیازمند به هدایت و راهنمایی است.
مورگان اوژه اولین فردی که در کانادا توسط یک حزب بزرگ برای سمتی که نیازمند رای مردم بود در انتخابات استانی بریتیش کلمبیا نامزد شد. عکس از فلیکر


شرایط اجتماعی حاکم بر فرد تراجنسی داخل ایران، او را محدود ساخته است تا به یک مسیر مشخص هدایت بشود: اگر در درون خود، تطبیقی با جنسیت بیرونی‌اش ندارد، می‌تواند سراغ متخصص برود، بعد از دریافت تاییده آنان، از دادگاه بخواهد تا جنسیت تازه او را تایید کنند. جنسیت تنها می‌تواند زن باشد یا مرد- هویت‌های دیگر پذیرفته نیست. بعد از اینکه مراحل درمانی را طی کند، بعد از دریافت دوزِ کافی هورمن، او باید جراحی‌های لازم را انجام بدهد. البته اگر پول کافی داشته باشد.

فرد تراجنسی ولی بعد از آنکه مراحل درمانی پایان گرفت، الزاما امنیت کافی در مقابل اعضای خانواده و فامیل، یا دوست و آشنای سابق، همکلاسی و همکارهایش ندارد. همچنین زمان می‌برد تا او مدارک شناسایی با جنسیت تازه دریافت کند. تازه بعد از آنکه این مدارک شناسایی را دریافت کرد، هنوز مشخص نیست که با امنیت و امکاناتی برابر یک فرد دیگر جامعه، بتواند کاری پیدا کند، درآمد معینی داشته باشد و یا مسکنی اجاره کند.

این عدم امنیت بعد یا در طول انجام مراحل درمانی، جامعه‌ای را زیر سوال می‌برد که فرد تراجنسی را مجبور می‌کند تا بیمار بودن خود را قبول کند و در نقش یک بیمار رفتار کند.

در دیگر جوامع دنیا هم چنین رفتارهایی با فرد تراجنسی، بسته به قوانین، وضعیت سنت و مذهب و اجتماع، صورت گرفته یا همچنان صورت می‌گیرد. یک تفاوت ولی به تدریج در جوامع امروز بشر در روندی فزاینده دیده می‌شود: افراد تراجنسی وارد نظام مشارکت سیاسی-اجتماعی و  تصمیم‌گیری می‌شوند، رای مردم را کسب می‌کنند و در کنار اینکه خواسته‌های مردم را دنبال می‌کنند، شرایط را برای دیگر افراد تراجنسی یا ترنس‌جندر بهتر می‌کنند.

سوال این است که سیاستمدار تراجنسی ایرانی چه زمانی خود را نشان جامعه بزرگ‌تر خواهد داد؟ در اولین انتخابات پیش رو؟ یا انتخابات بعدی؟ مگر چه مانعی جلوی روی کسی قرار می‌گیرد که مدارک شناسایی و شهروندی لازم برای نامزد شدن را دارد؟

مثال فیلیپین: رای آوردن در کنار افراط‌گرایان

جرالدین رومن، نماینده تراجنسی مجلس فیلیپین، در ماه می‌۲۰۱۶ میلادی و در همان انتخاباتی رای مردم را برای ورود به پارلمان کسب کرد که رودریگو دوترته توانست کرسی ریاست‌جمهوری را کسب کند.

رییس‌جمهور البته چهره‌ای راست‌گرا، افراطی و مخالف دگرباشان جنسی است، بددهن است و به‌راحتی فحش می‌دهد، حتی به شخص پاپ، رهبر مذهبی جامعه کاتولیک شهروندان فیلیپین یا رییس‌جمهور امریکا، باراک اوباما. او را نماد افراط‌گرایی به افراطی‌ترین شکل آن می‌توان نام نهاد.

در مقابل دوترته، رومن رای مردم منطقه‌ای روستایی در شمال غربی مانیل، پایتخت فیلیپین، به نام باتان را کسب کرد. اهالی روستا در زمان تبلیغات انتخاباتی می‌گفتند، «او هم یک انسان است، ما هم حق رای داریم» و ورای گرایش و هویت جنسی او، توانمدنی‌اش را در نظر گرفتند و ۶۲ درصد رای‌های خوانده شده به نام او بودند.

رومن بعد از پیروزی‌اش به خبرنگارها گفت، «برابری فقط یک گزاره مرتبط به جنسیت نیست، بلکه همچنین مرتبط به شرایط اجتماعی و اقتصادی افراد است. مهم نیست فردی ثروتمند است یا که فقیر است. مهم نیست تحصیل‌کرده باشد یا نباشد، مردمان بایستی در برابر فرصت‌های یکسانی قرار بگیرند، برای همین ورای جنسیتم حرکت می‌کنم تا بتوانم به این موضوع‌ها بپردازم.»

او مثالی از این است که در کنار افراطی‌ترین چهره‌های سیاسی هم هنوز فضا باز است تا هر انسانی توانمندی‌هایش را نشان بدهد و رای لازم برای ورود به نظام تصمیم‌گیری را کسب کند.

حضور تراجنسی‌ها در نظام‌های تصمیم‌گیری

پیروزی رومن در انتخابات، مثالی از تلاش چهره‌های تراجنسی در کشورهای گوناگون دنیاست که تلاش می‌کنند فضای بسته سیاسی را بشکنند و بتوانند به نظام تصمیم‌گیری راه پیدا کنند.

در دنیای امروز، کشورهای ونزوئلا، اوروگوئه، ایتالیا، لهستان و نیوزلند چهره‌های تراجنسی در مجلس خود داشته‌اند، البته پارلمان اروپا هم دو نماینده تراجنسی دارد.

همچنین در کشورهای تایلند، اسپانیا، امریکا، کانادا، هندوستان، ژاپن، کوبا، لهستان، سریلانکا و فرانسه، سیاستمدارهای آشکارا تراجنسی توانسته‌اند در مجالس محلی، مانند شهرداری‌های یا فرمانداری‌ها، رای مردم را کسب کنند و به نظام تصمیم‌گیری راه یابند.

در تمامی کشورهای نامبرده، قوانین و مقررات، به شکلی ایده‌آل، برابر نوشته نشده‌اند. تمامی این کشورها، سرزمین‌ها غربی هم نیستند. از شرق تا غرب، شمال تا جنوب، تراجنسی‌ها در تلاش هستند تا وارد نظام مشارکت و تصمیم‌گیری بشوند. راه ورودشان به دنیای سیاست هم به راحتی مهیا نشده و نمی‌شود.

هنوز سازمان جهانی بهداشت، تراجنسی‌ها را در فهرست بیماری‌های روانی یا بیماری‌های اختلال رفتاری خود خارج نکرده است و به تازگی سرزمین‌هایی مانند بلژیک و کانادا، امسال تصویب قوانین خروج تراجنسی‌ها از فهرست بیماری‌ها را آغاز کرده‌اند. هرچند صحبت‌ها از این است که در سال ۲۰۱۷، این سازمان طبقه‌بندی تازه‌ای از بیماری‌ها عرضه کند و پیش‌بینی‌ها می‌گویند که تراجنسی‌ها از فهرست بیماری‌ها خارج شده‌اند.

مثال کانادا: پیشرو بودن کافی نیست

کانادا کشوری پیشرو در موضوع حمایت از حقوق دگرباشان جنسی است و در سال جاری، دولت فدرال قوانینی تازه در حمایت از افراد ترنس‌جندر و تراجنسی معرفی کرد. هرچند هنوز این کشور به راحتی این اجازه را به اتباع خود نمی‌دهد تا برابر جنسیت انتخابی خودشان، مدارک شناسایی دریافت کنند و تازه صحبت از این شده تا چنین اجازه‌ای به افراد داده شود.

مورگان اوژی، اولین فرد آشکارا ترنس‌جندر در بریتیش کلمبیا در غرب کاناداست که از طرق حزب دموکرات نوین برای انتخابات استانی سال ۲۰۱۷ نامزد یکی از مناطق شهر ونکوور شده است. او می‌گوید که سیاستمدارها مرتب تصمیم‌های اشتباه می‌گیرند، چون درک، آموزش و دانش کافی نسبت به موضوع افراد جامعه دگرباشان جنسی ندارند، همچنین تجربه محدودی در زمینه مشکلات و مسائل این بخش از جامعه دارند.

برای همین هم او تلاش می‌کند وارد نظام تصمیم‌گیری بشود، تا بتواند خرد جمعی حاکم بر مقررات استانی را به نفع افراد جامعه خود تغییر بدهد، همچنین مانع از اشتباهات بیشتر در زمینه افراد دگرباش جنسی بشود، همچنین مدافع حقوق مردم باشد.

او مساله‌ای دیگر را هم پیش می‌کشد: تراجنسی‌ها به شکل نظام‌مند از نظام آموزش و تصمیم‌گیری کشور جدا مانده‌ و به حاشیه رانده شده‌اند. مثالش نگاهی به ترکیب جمعیتی جامعه است. در کانادا، نیم درصد جمعیت کشور را افراد ترنس‌جندر شکل می‌دهند، ولی این نیم درصد را در میان افرادی نمی‌توان پیدا کرد که قدرت را بدست دارند. مثل قضات، رییس‌های کالج‌ها و دانشگا‌ه‌ها، نماینده‌های مردم، یا پلیس.

اوژی می‌گوید البته مامورهای پلیس تراجنسی داریم، ولی بیشترشان در خفا باقی مانده‌اند و به همکارهایشان برون‌آیی نمی‌کنند، چون فضا هنوز مساعد چنین رفتاری نیست. ممکن است در معرض قلدری بقیه قرار بگیرند.

از دیدگاه اوژی، هیچ‌چیزی متفاوت نخواهد شد، اگر موضوع‌های مختلف از دید افرادی که روزمره در معرض چنین مشکلاتی قرار می‌گیرند، بررسی شوند و بر اساس دانش و آگاهی، تصمیمی جمعی گرفته شود. برای رسیدن به چنین تصمیمی، هیچ چاره‌ای وجود ندارد تا افراد ترنس‌جندر مانند او، وارد نظام تصمیم‌گیری بشوند.

فضا البته رو به پیشرفت است، در ابتدای زمستان امسال، اولین قاضی آشکارا تراجنسی کانادا، سوگند یاد کرد و یک انسان دیگر توانست از محدودیت‌ها جامعه عبور کند و وارد نظام قدرت و تصمیم‌گیری بشود.

در انتظارِ سیاستمدار ایرانی تراجنسی

جامعه ایرانی هنوز راه دارد تا رفتار درست با اقلیت‌های خود، از جمله افراد تراجنسی و ترنس‌جندر را بیاموزد. هنوز هم فاصله وجود دارد تا لحظه‌ای که افراد به خاطر داشتن مدارک شناسایی، لازم نباشد تا بر خلاف انتخاب شخصی‌شان، بر تخت جراحی دراز بکشند و درمان‌های طولانی و دردناک را تحمل کنند.

هنوز هم فاصله وجود دارد تا انجام فرآیند تطبیق جنسیت (معروف به تغییر جنسیت) انتخاب صرف شخص باشد و بر پایه آگاهی لازم و بدون فشاری از جامعه بیرون، مذهب، سنت و حکومت صورت بگیرد.

ولی در هر لحظه یک نفر می‌تواند با درک محدودیت‌های جامعه، بعد از آنکه از خط و نشان‌های حکومت عبور کرد و تمام شرایط‌شان را انجام داد، بیاید و از رفع مشکلات موجود بگوید. راه‌حل پیشنهاد کند و هم درخواست نمایندگی مردم را بدهد و بتواند نماینده‌ای برای این بخش به شکل محدود تایید شده، ولی در محدودیت قرار گرفته کشور باشد.

ساده است که یک تراجنسی رای مردم را کسب کند؟ در جواب می‌توان گفت به همان سختی است که هر انسانی بخواهد و بتواند رای مردم را کسب کند. باید سیاست را شناخت، محدودیت‌ها و مرزها را درک کرد و بنا بر وضعیت موجود، بر پایه توانمندی‌ها گامی به جلو نهاد و سیاستمداری برای مردم شد.

هرچند به این فکر بکنید که یک نامزد انتخاباتی تراجنسی وجود داشته باشد –  ورای تمام تنگ‌نظری‌هایی که در هر کجای جهان می‌تواند علیه چنین فردی شکل بگیرد، ورای تمامی جرایم از روی نفرت که به شکل کلامی و فیزیکی می‌توانند بر علیه او انجام بشوند. او می‌تواند توجه رسانه‌ها را جلب کند. می‌تواند از طریق رسانه‌های اجتماعی موجود در داخل ایران، پیشنهادها و برنامه‌هایش را نشان جامعه گسترده‌تری بدهد. جامعه حتی اگر در اولین گام به او رای ندهد، ولی در مقابل او قرار گرفته است. مجبور شده است تا او را به رسمیت بشناسد. حقوق قانونی او را قبول کند. به او به چشم یک انسان نگاه کند.

همچنین جامعه در این تنگنا قرار می‌گیرد تا صحبت کند، سوال بپرسد و دانش در زمینه فردی بخواهد که متفاوت است: مجبور شده برای رسیدن به مدارک شناسایی خودش تن به روند طولانی درمان بدهد. چرا؟ انتخاب خودش بوده؟ خودش خواسته؟ چقدر خرج این درمان شده؟ آیا از کیفیت درمانی راضی است؟ دولت چه کمکی کرده؟ جامعه چه کمکی کرده؟ بعد و در طول درمان، چه بر سرش آمده؟ و هزار و یک سوال مهم دیگر که جامعه باید بالاخره یک روزی بپرسد و جواب آنها را طلب کند.

این نامزد و سیاستمدار، قطعا یکی از قدرتمندترین انسان‌هایی است که می‌شناسیم. مهم نیست در کجای دنیای امروز باشید، در هیچ‌کجایی ساده نیست تا متفاوت از بقیه باشی و این تفاوت را نشان بقیه بدهی. تنگ‌نظری همیشه وجود دارد، شدت بروز آن فرق می‌کند.

این نامزد انتخاباتی اگر رای بیاورد، به صرف حضور خود، جامعه‌ای را تغییر داده است، تاریخ را متفاوت نوشته است. چون از یک فرد که بیمار تلقی می‌شده، گذشته، جامعه‌ای انکار شده را همراه خودش به نظام تصمیم‌گیری کشور آورده است.

جامعه هرچقدر هم مردسالار و سنت‌گرا، مذهبی یا افراطی باشد، بالاخره مجبور است عقب بکشد و سوال‌های جدی بپرسد و جواب‌های جدی طلب کند.

خوب است به جستجوی این سیاستمدار ایرانی نشست؛ او را پیدا کرد و به او کمک کرد تا به هر شکل مختلفی که امکانش هست، خودش را نشان بدهد، بتدریج اعتماد جامعه را جلب کند و درنهایت نماینده‌ای برای همه ما باشد.